انشا

برای بهترین شدن

سلام بر تمام کسانی که این وبلاگ راتماشا می کنند این وبلاگ از بچه های سوم نور برای رقابت با بچه های سوم نصر است.

این وبلاگ موضوعش درباره ی انشا است هرچیزی که به انشا ربط دارد.

در ضمن IDبچهای نصر هم میدهیم.

بجایnoormap,nasrmap وارد کنید

پیشنهاد من برای بازدید ازاین وبلاگ قسمت جملات امیدوار کننده است

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 17:8  توسط امیرعلی مهدیزاده 

ترجمه اهنگ

Crawling in my skin

These wounds they will not heal

Fear is how I fall

Confusing what is real

 

There's something inside me that pulls beneath

The surface

Consuming, confusing

This lack of self-control I fear is never ending

Controlling, I can't seem

To find myself again

My walls are closing in

Without a sense of confidence, I'm convinced there's just too much pressure to take

I've felt this way before so insecure

 

Crawling in my skin

These wounds they will not heal

Fear is how I fall

Confusing what is real

 

Discomfort endlessly has pulled itself upon me

Distracting, reacting

Against my will I stand beside my own reflection

It's haunting how I can't seem to find myself again

My walls are closing in

Without a sense of confidence, I'm convinced there's just too much pressure to take

I've felt this way before

So insecure

 

Crawling in my skin

These wounds they will not heal

Fear is how I fall

Confusing what is real

 

Crawling in my skin

These wounds they will not heal

Fear is how I fall

Confusing, confusing what is real

 

There's something inside me that pulls beneath the surface consuming, confusing

This lack of self control I fear is never ending, controlling

 

 

انگار روی پوست خودم می خزم

این زخمها خوب نخواهند شد

ترس و وحشت باعث سقوطم میشه

گیج شدم و نمی تونم واقعیت رو تشخیص بدم

 

چیزی از درون من میخواد خودش رو به بیرون برسونه

گیج شدم و دارم تلف می شم

از این کمبود کنترل نفس که پایان نمی گیره می ترسم

دیگه نمی تونم خودم رو دوباره پیدا کنم

حصارهایی که دور خودم کشیده بودم بهم نزدیک و نزدیکتر میشن

بدون اعتماد به نفس مطمئنم که فشار زیادی رو باید تحمل کنم

قبلا هم اینجوری احساس نا امنی داشتم

 

انگار روی پوست خودم می خزم

این زخمها خوب نخواهند شد

ترس و وحشت باعث سقوطم میشه

گیج شدم و نمی تونم واقعیت رو تشخیص بدم

 

دچار یک ناراحتی ابدی شده ام

با خشم و بدون فکر عکس العمل نشون می دم

بر خلاف میلم تصویر خودم رو در آئینه می بینم

ناراحت کننده ست که دیگه نمی تونم خودم رو دوباره پیدا کنم

حصارهایی که دور خودم کشیده بودم بهم نزدیک و نزدیکتر میشن

بدون اعتماد به نفس مطمئنم که فشار زیادی رو باید تحمل کنم

قبلا هم اینجوری احساس نا امنی داشتم

 

انگار روی پوست خودم می خزم

این زخمها خوب نخواهند شد

ترس و وحشت باعث سقوطم میشه

گیج شدم و نمی تونم واقعیت رو تشخیص بدم

 

چیزی از درون من میخواد خودش رو به بیرون برسونه

گیج شدم و دارم تلف می شم

از این کمبود کنترل نفس که پایان نمی گیره می ترسم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 16:46  توسط امیرعلی مهدیزاده  | 

مصاحبه با خدا

THE INTERVIEW WITH GOD

مصاحبه با خدا

I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
God smiled:My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
That by thinking anxiously about the future,

 

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

and it can take many years to heal them.

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not enough that they

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

God smiled and said,Just know that I am here... always.
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 15:9  توسط امیرعلی مهدیزاده  | 

فصل زمستان

زمستان یک فصلی هست که بعد از فصل پاییز است. در زمستان روی درختها برف می ریزد. وقتی که برف باریدن تمام می شود ما می توانیم در زیر درخت برویم و آن را تکان تکان بدهیم تا دوباره برف ببارد. من این کار را دوست می دارم. مادر من این کار را دوست نمی دارد. چون هروقت من این کار را می کنم مادرم من را کتک می زند و می گوید "توله سگ! این کارو نکن. سرما می خوری پول نداریم ببریمت دکتر." ولی من این کار را می کنم. مادرم برای اینکه من درختها را تکان تکان می دهم من را کتک می زند. مادر من زن مهربانی است. من او را دوست می دارم. او برای درختها که تکان تکان می دهم دلش می سوزد و من را کتک می زند. خانم معلم ما زن چاقی است . او می گوید درختها در فصل زمستان خوابیده اند و دوباره در فصل بهار بیدار شدند. زمستان یک فصلی هست که در آن هوا سرد بوده است. ما در خانه بخاری داریم ولی آن کار نمی کند. ما باید در آن نفت بریزیم ولی پدرم این کار را نمی کند. او می گوید در خانه برای نفت خریدن ما پول نداریم. یک شب که خیلی در آن سردم بود از رختخوابم بلند شدم و به نزد پدرم رفتم و او را با سرعت تکان تکان دادم تا بیدارش کنم و به او بگویم که سردم بوده است. وقتی او را بیدار کردم او من را کتک زد و من در زیر پتوی خودم رفتم و گریه کردم. در زمستان باران هم می بارد و روی زمین جمع می شود. در کفشهای من دو سولاخ بزرگ دارد و یک سولاخ کوچک هم هست و در آنها آب فرو می رود. همیشه پاهای من در زمستان یخ زده بوده است. در زمستان ممکن است مردم بمیرند. در پارسال یکی از همسایه های ما از سرما مرد. آنها بخاری نداشته اند. ما بخاری داریم ولی کار نمی کند. بخاری خیلی چیز خوبی است و در زمستان برای ما خیلی لازم داریم. در زمستان پرنده های قشنگ به مسافرت می روند و کلاغ می آید. کلاغ قارقار می کند. آنها برای درختها لالایی می گویند وگرنه درختها خوابشان نمی توانند ببرد. وقتی درختها در خواب هستند پدرم شاخه های آنها را میبرد. او می گوید آنها در خواب هستند و دردشان نمی کند. من یک برادر کوچک دارم. اسم او غزنفر است اما اسم من رحیم است. وقتی او در بعد از ظهر خواب بود من در آشپزخانه رفتم و یک چاقو آوردم و با آن دست برادرم را بریدم. ولی او بیدار شد و گریه کرد و من فرار کردم. وقتی شب شد پدرم از کار آمد و برادر کوچکم چقلی مرا کرد و پدرم هم من را بسیار کتک زد. من در زمستان آدم برفی درست کرده ام. مــن در حیات آدم برفی درست کرده ام. آدم برفی من هیچوقت دماق ندارد. آدم برفی من نمی تواند نفس بکشد و زود می میرد. من در کارتن دیده ام که دماق آدم برفی از هویج است. مادرم به من هویج نداده است. ولی یک بار من در آشپزخانه رفتم و یک دانه هویج که داشتیم دزدیدم و آن را دماق آدم برفی کردم و او توانست که نفس بکشد و خیلی خوشحال شد. وقتی مادرم فهمید خیلی مرا کتک زد. من در فصل زمستان خیلی بیشتر کتک می خورم و نمی دانم چرا اینجوری است. من فصل زمستان را دوست می دارم. این بود انشای من.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 19:47  توسط امیرعلی مهدیزاده  | 

توصیف زیبا در خصوص پاییز

از گونه درختان

سرازیر می شود

موسیقی پاییز...

در اشتراک زردی برگ ها

با ردپای عابران سرد :

خش خش خش خش ...
************************
پاییز شد، دلم برای تو تنگ است

نمی‌دانم کتاب «سبز پری» اثر پرویز دوایی در ادبیات داستانی ایران چه جایگاهی دارد، اما مطمئن هستم هر عاشقی که اهل ادبیات باشد این کتاب را دوست خواهد داشت. از آن‌جا که داستان‌های کتاب همه حال و هوایی عاشقانه دارد، می‌شود به راحتی حدس زد که بعضی‌هایشان توی حال و هوای پاییز باشند. اما این نویسنده به جز این کتاب دو داستان مستقل هم با عنوان «پاییز» و «مرگ در پاییز» دارد که هر دو روایتی عاشقانه را از عشقی از دست رفته در بستر پاییز بازگو می‌کنند. با هم تکه‌ای از داستان مرگ در پاییز را می‌خوانیم: «‌پاییزشد، یاد تو را آورد. پاییز اشک تو را به چشم‌هایم آورد. آه تو را در سینه‌ام پر کرد. رخت تو را پوشیدم و به گذرگاه تو آمدم. به آینه‌های توی ویترین‌های سر راه تو نگاه کردم. کفش‌هایی برای تو انتخاب کردم. برای زمستان تو که در راه است. برای تو میوه‌های پاییزی خریدم، پشت پنجره گذاشتم.»
داستان یک درخت در نور پاییز

داستان با تصویر یک درخت در پاییز شروع می‌شود و شما با آن تصویر وارد واگویه‌های ذهن نویسنده می‌شوید. نویسنده از تصویر یک درخت می‌گوید که برای بار دوم دارد در پاییز ملاقاتش می‌کند و از یک خانه که در آن به جز درخت، دو مهمان دیگر و یک تابلو وجود دارد. حالا شما دارید داستان تابلو، نقاشش و یکی از زن‌ها را می‌شنوید. داستان نقاشی که آخرین تابلویش تصویر درخت بادامی پرشکوفه است در زمینه سبز و داستان زنی که دارد یک عشق و ارتباط را از دست می‌دهد. نویسنده از تلاش هر دو برایتان می‌گوید از آرزوی نقاش که سال‌ها قبل خواسته تا سال 2000، بر بوم تاب بیاورند و ترک نخورند و زن که می‌خواهد در این پاییز هر طور شده تنهایی را به تعویق بیندازد. داستان کوتاه «کریستین بوبن» در انتها با جمله‌ای که از نقاش وام گرفته شده و به عقیده او فریاد تمامی عاشقان است تمام می‌شود: امیدوارم قلبم بدون آن‌که ترک بخورد تاب بیاورد...
خراب از باد پاییز خمار انگیز تهرانم

در شاعران معاصر به جز آن‌هایی که شعر نو و نیمایی گفته‌اند. غزل‌هایی در توصیف پاییز هم دیده می‌شود. از این میان شهریار غزلی درباره پاییز دارد که با توصیف حال و هوای پاییز تهران، روزگار خود و حال درونی‌اش را که از پاییز هم خراب‌تر است توصیف می‌کند. اگر نگاهی به این غزل بیندازید، با بیت‌های زیبایی از شما پذیرایی خواهد کرد.
ای باغبان ای باغبان آمد خزان

مولانا هم از دیدگاه خودش پاییز را توصیف کرده‌است. البته از آن‌جا که مولانا به همه چیز خیلی عرفانی نگاه می‌کند در این شعرش آمدن خزان را به گلستان مانند مرگ آدمی می‌داند و بعد از آه و افسوس برای رسیدن پاییز و خرابی باغ نوید زندگی دوباره را به خواننده می‌دهد و با خبر دادن از آوای صور اسرافیل می‌گوید قیامت و برخاستنی نو در راه است.
پادشاه فصل ها پاییز

شعر پاییز اخوان یکی از مشهورترین شعرهای پاییزی ادبیات ایران است. اگر اهل شعر و شاعری باشید حتما چند بیتی از این شعر را در حافظه دارید. با این‌که بیشتر خوانندگان اخوان را شاعر زمستان می‌دانند اما به عقیده منتقدان شعر پاییزی اخوان از نظر عنصر خیال پردازی و تصویرسازی در شعر از سایر شعرهای او برجسته‌تر است. پاییز اخوان داستان باغی است که با آن‌که گرفتار خزان است و پادشاه فصل‌ها پاییز برآن حکومت می‌کند اما سربلند و زیبا است و در خاکش بذر میوه‌های بسیاری خفته‌است. جالب این است که اخوان این شعر پاییزی را در بهار گفته‌است.
*************************
با فرا رسیدن پاییز دو حس متفاوت به من دست می ده. اول ابتهاج و سرخوشی از مشاهده ی چشم اندازهای متفات در این فصل زیبا و بازی بی نظیر رنگ که هیچ نقاش چیره درستی را یارای مقابله با آن نیست و دیگر دلگیری و اندوه از ریزش برگ های زیبای رنگارنگ بویژه هنگام غروب.

ولی با این حال زیبایی های پاییز به هیچ وجه قابل قیاس با دلگیری هاش نیست. اصلا نمی دونم چرا طبع و ذوق ام بیشتر در این فصل به غلیان در می آد. البته خیلی از شاعران هم این گونه بوده اند خصوصا شعرای معاصر که از بین آن ها حس و نگاه اخوان رو به پاییز بیشتر دوست دارم. مهدی اخوان ثالث (م.امید) از کلامی مطنطن و مستحکم و شعری روان با درون مایه هایی تأثیر گذار برخورداره.

یکی از زیبا ترین اشعار وی شعری است به نام "باغ من" که به توصیف باغی می پردازه که دست خزان برگ هاشو ریخته و هیبتی متفاوت به باغ داده . بر خلاف نظر عموم مردم که باغ را به هنگام بهار و یا تابستان دوست دارند، امید در این شعر زیبایی های یک باغ خزان زده را بازگو می کنه با نگاهی متفاوت و هنرمندانه. اصلا هنر یعنی همین نگاه متفاوت. خیلی ها به دفعات ماه رو دیدن ولی فقط نیما بود که گفت"می تراود مهتاب" یا باغ پاییز را افراد بی شماری مشاهده کرده اند ولی این اخوانه که به چنین توصیف شاعرانه ای دست می زنه.

من که تا کنون شعری زیباتر از این در توصیف پاییز نخوندم. اولش خواستم یه شعر از خودم بذارم ولی نتونستم. این شعر رو بخونید و لذت ببرید. هرچی تصویرسازی ذهنتون بیشتر باشه، لذتش هم بیشتره.

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو برید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

با دادن دشنام به بابای مدرسه انشای خود را آغاز می‌کنم. لعنت به این معلم‌ها که هر دفعه از خود موضوع جدیدی می‌تراشند. بله درست شنیدید من به معلم خود لعنت فرستادم زیرا دوست دارم که از من نمره کسر شود. در واقع من انشاهایم را برای این می‌نویسم که معلم از من نمره‌ی زیادی کسر کند. اگر انتظار دارید که بنویسم در فصل پاییز خش‌خش برگ‌ها در زیر پای عابرین پیاده زیبایی خاصی به این فصل می‌دهد کور خوانده‌اید. خاک بر سر بچه‌ای که موضوع خش‌خش برگ‌ها در زیر پای عابرین پیاده را هنوز در انشای خود مطرح می‌کند. فصل پاییز فصل زشتی می‌باشد. البته به زشتی فصل بهار نمی‌رسد ولی زشتی‌های خاص خود را دارد. در این فصل من و خانواده‌ام مانند فصول دیگر فقیر هستیم. همچنین در فصل پاییز مانند فصل‌های دیگر از تلویزیون تبلیغات زشتی پخش می‌شود. در واقع با شروع فصل پاییز تغییر خاصی در زندگی من به وجود نمی‌آید و فصل پاییز هم مانند بقیه‌ی فصل‌ها لعنتی است. شروع مدرسه‌های لعنتی نیز در فصل پاییز می‌باشد. در این فصل مواجه‌شدن با بچه‌های احمق سردرد شدیدی در من به وجود می‌آورد. ولی از حق نگذریم دیدار با بابای مدرسه و آزارواذیت ایل و تبارش کمی از تلخی‌های این فصل را می‌کاهد. یکی از دوستانم به من گفت چرا این قدر به بابای مدرسه گیر می‌دهی و نمی‌گذاری آب خوش از گلویش پایین رود. من به او گفتم که دشمنی دیرینه‌ی من و بابای مدرسه به جایی بر می‌گردد که یکی از دوستانم هنگام خروج از مدرسه کلمه‌ی احمقانه‌ی خداحافظ را به بابای مدرسه گفت و بابای مدرسه در جواب به او گفت «خدا سعدی» و سپس خود او و دختر زشتش به زیر خنده زدند. این شوخی زشت و طاقت‌فرسای بابای مدرسه باعث شد که کیف و کتاب را رها کنم و سنگی در گردنش بزنم که از آن به بعد رابطه‌ی من و بابای مدرسه چندان خوب به نظر نمی‌رسد. از دیگر ویژگی‌های فصل پاییز این‌که هر سال در فصل پاییز بخاری ما که در فصل‌های بهار و تابستان مثل ساعت کار می‌کند، از کار می‌افتد و آنفولانزا در خانواده‌ی ما از ویژگی‌های این فصل به حساب می‌آید و به قول دوستم فرشید دماغ من و خانواده‌ام در فصل پاییز کریپ می‌شود. من از کلمه‌ی کریپ بدم می‌آید و نزدیک بود فرشید را به خاطر استفاده از این کلمه در بد دردسری بیندازم. در پایان ما از این انشا نتیجه می‌گیریم که تنها زیبایی فصل پاییز سُر‌خوردن پیرمردها بر روی نزول رحمتِ الهی می‌باشد.

با فرا رسیدن پاییز دو حس متفاوت به من دست می ده. اول ابتهاج و سرخوشی از مشاهده ی چشم اندازهای متفات در این فصل زیبا و  بازی بی نظیر رنگ که هیچ نقاش چیره درستی را یارای مقابله با آن نیست و دیگر دلگیری و اندوه از ریزش برگ های زیبای رنگارنگ بویژه هنگام غروب.

ولی با این حال زیبایی های پاییز به هیچ وجه قابل قیاس با دلگیری هاش نیست. اصلا نمی دونم چرا طبع و ذوق ام بیشتر در این فصل به غلیان در می آد. البته خیلی از شاعران هم این گونه بوده اند خصوصا شعرای معاصر که از بین آن ها حس و نگاه اخوان رو به پاییز بیشتر دوست دارم. مهدی اخوان ثالث (م.امید) از کلامی مطنطن و مستحکم و شعری روان با درون مایه هایی تأثیر گذار برخورداره.

یکی از زیبا ترین اشعار وی شعری است به نام "باغ من" که به توصیف باغی می پردازه که دست خزان برگ هاشو ریخته و هیبتی متفاوت به باغ داده . بر خلاف نظر عموم مردم که باغ را به هنگام بهار و یا تابستان دوست دارند، امید در این شعر زیبایی های یک باغ خزان زده را بازگو می کنه با نگاهی متفاوت و هنرمندانه. اصلا هنر یعنی همین نگاه متفاوت. خیلی ها به دفعات ماه رو دیدن ولی فقط نیما بود که گفت"می تراود مهتاب" یا باغ پاییز را افراد بی شماری مشاهده کرده اند ولی این اخوانه که به چنین توصیف شاعرانه ای دست می زنه.

من که تا کنون شعری زیباتر از این در توصیف پاییز نخوندم. اولش خواستم یه شعر از خودم بذارم ولی نتونستم. این شعر رو بخونید و لذت ببرید. هرچی تصویرسازی ذهنتون بیشتر باشه، لذتش هم بیشتره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 19:42  توسط امیرعلی مهدیزاده  | 

توصیف فصل زیبای تابستان

فصل تعطیلیِ دبیرستان

فصلِ گرما و فصل تابستان

 

فصلِ دفتر ورق ورق کردن

فصل وارفتن و عرق کردن

 

فصل رفتن به سوی دریاچه

فصل خاراندن پَر و پاچه

 

فصل کشک و خیار و فصل تمشک

فصلِ فالوده ،فصل آب زرشک

 

فصل تفریح و گردش حَضَرات

در عوض،ما و غوطه در حَشَرات

 

بس که گرمای خانه،دارد دَم

آب پَز می شود بنی آدم

 

همه پُختند،لاغَرا،چاقا

کولر و پنکه هم که...ای آقا

 

من که از نقشه پاک خواهم شد

توی گرما،هلاک خواهم شد

 

گرمیِ بی تعهّدی شده ها

ای چه گرمایِ بی خودی شده ها

 

(وای اگر تنگِ همچه اوقاتی

بود گرمای انتخاباتی!)

 

بس که گرمای مُدهِش آمده است

کلّ اجزای ما کِش آمده است!

 

یادش به خیر اولین هفته ای که معلم انشا در پاییز وارد کلاس می شد می گفت برای هفته بعد موضوع انشایمان این است که فصل تابستان را توصیف کنید یا اینکه در تابستان چه کردید! من الان اگر خواسته باشم در مورد این موضوع انشا بنویسم می توانم یک دفتر چهل برگ بنویسم . البته نه به این علت که چند سال بزرگتر شده ام بلکه فقط به این علت که فهمیده ام که اگر از قضاوت دیگران در مورد نوشته هایت نهراسی و هر چه به ذهنت می رسد بنویسی مشکلت برای نوشتن کمتر می شود.برای مثال می نوشتم من فصل تابستان را خیلی دوست دارم نه به خاطر هندوانه یا خربزه هایش بلکه برای خوابیدن هایش تا لنگ ظهر و اینکه مجبور نیستم نود روز قیافه معلمان و همکلاسی های درسخوان و درس نخوان و ترکه و ... را ببینم. اینکه نود روز مجبور نیستم با استرس از خواب بیدار شوم و صبح در سر صف ... شعرهای مدیر و معاون را گوش کنم و اینکه نود روز مجبور نیستم در فکر امتحان باشم و ... .

چند سال قبل یکی از همکاران تعریف می کرد که موضوع انشا به دانش اموزان داده بودم که فصل پاییز را توصیف کنید .یکی از دانش اموزان رند کلاس اول نوشته بود که فصل پاییز سومین فصل سال اس و ماه های ان عبارتند از مهر ابان و اذر و بعد نوشته بود که یکی از میوه های فصل پاییز انار است و ما نباید به باغ های دیگران برویم و انار دزدی کنیم چون این کار خیلی بد است و کسی که دزدی کند خدا او را به جهنم می برد و ممکن است صاحب باغ هم او را گیر بیاورد و کتکش بزند و اگر قرار باشد ما از باغ دیگران دزدی کنیم انها هم از باغ ما دزدی خواهند کرد و ... کل انشا را دانش اموز درباره مذمت دزدی ادامه داده بود! مثل همان کسی که هر چی معلم ازش جغرافی سوا می کرده یک جمله می گفته و ادامه می داده است که و اما افغانستان!

اگر کسی خواسته باشد در مورد تابستان انشا بنویسد باید اول یک صفحه آ۴ بردارد و وسطش یک دایره بکشد و توی ان بنویسد تابستان و از ان چند خط به بیرون بکشد و با شنیدن کلمه تابستان هر چی به ذهنش می رسد در داخل این دایره های فرعی بنویسد. مثلا گرما هندوانه مسافرت تعطیلی و ... . بعد با شنیدن مثلا گرما به یاد هر چه می افتد ادامه دهد  و بعد این ها را به صورت جملات و بندهای مربوط به هم در اورد انوقت خودش می شود یک انشا!

اگر دوست دارید به پیاده روی ، دوچرخه سواری ، یا به سادگی با مشاهده کوه های آلپ!

SUMMER: تابستان :

Rate نرخ

SUMMER: تابستان :

Rate نرخ

 

Full on the South, you can appreciate the sunshine on the terrasse در جنوب کامل ، شما می توانید نور خورشید بر روی terrasse قدردانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 19:39  توسط امیرعلی مهدیزاده  | 

توصیف بهار

توصیف بهاربهار و ..بهار فصل رویش سبزه‌ها و شکوفه‌هاست.بهار یادآور انتظار پائیز است.بهار نتیجه رنج زمستان است.بهار مقدمه محصول تابستان است.بهار را همه دوست دارند، چون کوه و دشت را ردای سبزی بر تن می‌کند.بهار شاخه‌های عریان درخت را می‌پوشاند.بهار نوعی معاد است، حیات دوباره، پایان مرگ، حشر بعد از مرگ و...بهار آغاز تحول است در طبیعت.بهار ممکن است در هر چیزی باشد.بهار قرآن ماه رمضان است.بهار اسلام، بعثت نبی مکرم اسلام است.بهار انقلاب ما هم دهه فجر است.بهار آرامش و شادی به همراه می‌آورد.بهار در یک جمله یعنی بهار.بعضی‌ها اسم دخترشان را بهار می‌گذارند، چون چهره‌اش زیباست.بعضی‌ها سفرهاشان را در بهار تنظیم می‌کنند، چون همه جا زیباست.بعضی‌ها در بهار زندگی خود را آغاز می‌کنند، چون آغاز شکوفائی طبیعت است.بعضی‌ها قرآن را فقط در ماه مبارک رمضان ختم می‌کنند، چون بهار قرآن است.بعضی‌ها ایام دهه فجر را جشن می‌گیرند، چون بهار آزادی است.بعضی‌ها از بهار درس زندگی می‌گیرند، چون پس از مرگ، زنده شده.بعضی‌ها بهار را دوست دارند، چون کاسبی آنها روبراه می‌شود.بعضی‌ها از بهار بدشان می آید،‌ چون تعطیلی آنها زیاد است.بعضی‌ها در بهار بیشتر خدا را می‌شناسند، چون موسم پیدایش انواع گلهاست.بعضی‌ها هم بی خیال بهار هستند، چون بی خیال دنیا هستند(معتاد).خلاصه هر کسی بهار را به گونه‌ای می‌بیند که می‌بیند.شما بهار را چگونه می‌بینید.بهار" جشن طبیعت است طبيعت زيبايي كه آدمي را مسحور مي‌كند به طوري كه از سخن گفتن بازمانده و حرف هايش ناگفته در ژرفاي جانش باقي مي‌ماند.
"بهار" دميدن روح حيات در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان خون است در شاهرگ هستي، سال به پايان خود نزديك مي‌شود، روزها، ماه‌ها درپي هم مي- گذرند و سالها از راه مي‌رسند و اين قصه كه نامش زندگي است، همچنان ادامه دارد.

طبيعت پس از گذران دوره‌اي سرد و بي‌محصول، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفريده مي‌شود پس انسان هم بايد به عنوان يكي از مخلوقات الهي به همراه طبيعت به رستاخيز برخيزد.

تاريخ آغاز مراسم عيد نوروز را به پادشاهي جمشيد نسبت مي‌دهند، در زمان هخامنشيان و ساسانيان نوروز به عنوان سنتي فراگير و بسيار باشكوه چه در دربار شاهان و چه در خانه‌هاي مردم اجرا مي‌شد و امروزه نيز گرچه از تشريفات بسيار و تنوعات قومي نوروز كاسته شده اما به نظر مي‌رسد جشن نوروز از ايران جدايي ناپذير است.

ايرانيان قديم براي استقبال از سبزي بهار، ‪ ۲۵‬روز مانده به فروردين، بر ‪ ۱۲‬ستون خشتي يا سنگي سبزه مي‌كاشتند.
آينه و شمع بر سر سفره هفت سين نيز نماد نور و روشنايي و شفافيت است، معمولا تخم مرغ نيز بر سر سفره هفت سين هست كه نماد نطفه و باروري و زايش است و در اساطير ايران، جهان تخم مرغي شكل است، آسمان چون پوسته تخم مرغ و زرده‌اش نمودار زمين است، ماهي زنده نيز نماد سرزندگي و شادابي است.

... و اما، حكايت نوروز عمل كردن به فلسفه نو كردن افكار و دلهايمان است و چه چيزي بهتر از آن كه تمام اشتباهات گذشته را به خداوند همواره بخشنده بسپاريم و با روحي آزاد و آزاده زندگي كنيم.

با فرار رسيدن بهار و بيدار شدن زمين و گياهان خفته با نفس روح بخش الهي فرصت مناسبي براي ديدن خويشان و بستگان است كه اين نيز يكي از نشانه‌هاي اخلاق و سنن مرضيه اسلامي و انساني است.

بهار در شعر فارسی

بهار در شعر فارسی
نکته قابل توجه دیگر آنکه در ادب فارسی گاه بهار را به سبب کوتاهی و زود گذر بودن به عمر انسان وبه خصوص دوره جوانی تشبیه می‌کنند واز همین روی غنیمت شمردن و لذت بردن...
 
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
مستیم و عاشقیم و خماریم و بیقرار

ادبیات آیینه تمام نمای فرهنگ واندیشه یک ملت است این سخن بدان معناست که آنچه آدمی‌ می‌اندیشد و آنچه به صورت رفتار خاص از این اندیشه از وی سر می‌زند درادبیات نمایان است. از همین رو می‌توان با مطالعه آثار ادبی یک سرزمین به زوایای نهان و آشکار مردمان  آن پی برد و علاوه بر شناخت دیدگاه اقوام مختلف نسبت به پدیده‌ها و موضوعات گوناگون، رسوم و آیین‌های ایشان را نیز در مناسبت‌ها و وقایع مختلف مورد تجزیه وتحلیل قرار داد.
از دیگر سو ادبیات رسانه عواطف و احساسات بشر است و چنانچه این مقوله را به عنوان یک کلیت در نظر بگیریم احساسات آدمی‌ به طبیعت و پدیده‌های مربوط به آن می‌تواند به عنوان جزیی از این کل محسوب گردد.
 
نیاز به آوردن دلیل برای این مدعا نیست چه آن دسته از آثار ادبی که به وصف طبیعت می‌پردازد در اکثر دواوین شاعران و بزرگان ادبی ما به چشم می‌خورد تا آنجا که بسیاری از آثار نغز بجا مانده در ادب فارسی تبدیل به تابلوی منحصر به فردی از طبیعت شده و نمایی زیبا ازجلوه‌های طبیعی را پیشکش مخاطب می‌گرداند.
به عنوان مثال خاقانی دراین بیت آمدن صبح و پرتوافشانی خورشید برکوهساران را اینگونه به تصویر می‌کشد:
شب چاه بیژن بسته سر، مشرق گشاده زال زر
خون سیاووشان نگر بر خاک و خارا ریخته
 
خاقانی خورشید مشرق را به زال زر تشبیه می‌کند که ناجی بیژن از چاه اراسیاب که به شب تشبیه شده می‌باشد و سرخی حاصل از پرتو افشانی خورشید را به خون سیاووش شبیه می‌داند که برکوه صحرا پاشیده وحاصل همه اینها تابلویی شگفت است که رفتن شب و آمدن صبح را به تصویر می‌کشد یا فرخی سیستانی که او نیز در به تصویرکشیدن طبیعت در شعر استادی بی بدیل است در توصیف آسمان ابری می‌فرماید:
توگفتی گرد زنگاراست بر آیینه چینی
توگوی موی سنجاب است برپیروزه گون  دیبا
 
هر مصرع از این بیت تصویری جداگانه است که هری ک آسمان ابری را به بهترین صورت به مخاطب عرضه می‌دارد در اولی سخن از لایه ای از زنگ زدگی است که بر سطح آیینه نشسته است دومی‌ حکایت از آن دارد که موی خاکستری سنجاب بر حریری پیروزه رنگ افتاده است.
بهار درادب فارسی از دو جنبه قابل بررسی است نخست از جنبه تصویر سازی‌های شاعرانه که معمولا در شعر سبک خراسانی به چشم می‌خورد و پیشگامان شعرفارسی در این وادی شاهکارهایی جاودان و استواری از خود به یادگار گذاشته اند زیرا به طور کلی شعر در قرون اولیه حیات خود در ادبیات کلاسیک ما رویکرد افاقی دارد و غالبا به پدیده‌های جسمانی و ملموس می‌پردازد از این رو توصیف بهار درشعر این دوره تجلی شگرف دارد وهمانطور که گفته شد نقاشی ازطبیعت در اینگونه آثار زبانزد است.
رویکرد دوم که در قرون بعد با ورود تصوف و عرفان به شعر فارسی صورت گرفت رویکرد انفسی است که در سایه همین رویکرد مفهوم بهار نیز همچون بسیاری از واژه‌ها در ذهن و زبان بزرگان ادب ما دچار تغییر و تحول شد در اینگونه آثار مفهوم بهار قرین تحول درونی وانفسی انسان است و شاعران ما آن را دستاویزی برای تحول درونی قرار داده اند.
در بهاران کی شود سرسبز سنگ؟
خاک شو تا گل برآیی رنگ رنگ
سالها توسنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش

 
مولانا در این دو بیت مانند همیشه روش تمثیل را پیش می‌گیرد و می‌گوید همانطور که در بهار که فصل رویش و شکفتن است سنگ سخت و گران سبز نمی‌شود و رویشی در آن نیست جان تو نیز اگر مانند همیشه سخت باشد دچار دگرگونی معنوی نخواهد شد پس چون خاک نرم باش. سخت جانی را کنار گذار تا به بار بنشینی ومتحول شوی.
نظیر همین مفهوم را حافظ در بیتی ناب و مشهور آورده است:
نوبهاراست در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 
و بسیاری شواهد و نمونه‌های دیگر که در ادامه بحث به آنها خواهیم پرداخت.
گفتیم جلوه شکوه بهاران در  شعر دوره خراسانی است از این رو بحث را با بررسی آثار این دوره پی می‌گیریم.
شایسته است که در سرآغاز این سخن به سراغ پدرشعر فارسی رودکی بزرگ برویم و بهاران را در شعر به نظاره بنشینیم.
آمد بهارخرم با رنگ و بوی طیب
با صدهزار نزهت و آرایش عجیب
        
این بیت سرآغاز قصیده ای است بهاری از او که در آن توصیف بهار با تشبیهات و تصویرسازی‌های شگفتی همراه است به عنوان مثال:
چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد
لشکرش ابر تیره و باد صبانقیب
نفاط برق روشن و تندرش طبل زن
دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب

 
رودکی بهار را چنان سپاهی توصیف می‌کند که رویدادهای طبیعی هرکدام دراین سپاه شغلی برعهده دارند ابرهای تیره به منزله سپاهیان وبادصبا نقیب و فرمانده این لشکر است و برق آسمان به عنوان نفاط در این سپاه حضور دارد که مرحوم دکتر خطیب رهبر در حاشیه این بیت و معنای این لغت می‌نویسد: نفاط: به فتح اول و تشدید دوم نفت انداز یا کسی که قاروره‌های مشتعل نفت را به کشتی دشمن یا سپاه خصم اندازد ... .(قاروره به معنای ظرف شیشه ای است).
بعد از روشن شدن اجزای این تصویر به کلیت آن نظر می‌کنیم. باد صبا همچون فرمانده لشکر سپاهیان را که ابرها هستند حرکت می‌دهد در این میان برق آسمان به آتش افکنی وشعله ور ساختن سپاه دشمن مشغول است ورعد نیز نوای جنگی می‌نوازد.
اما تصویرسازی بدیع دیگر رودکی در همین قصیده توصیف لاله است که آن را به پنجه خضاب شده و رنگین نو عروسان تشبیه می‌کند.
لاله میان کشت بخندد همی ‌زدور
چون پنجه عروس به حنا شده خضیب

 
درکنار این تابلوی زیبا نگاهی به بیت خواجه شیراز که آن نیز در توصیف لاله است خالی از لطف نیست. خواجه لاله بهاری را مانند تنوری برافروخته می‌داند و جوش و خروش گل وعرق غنچه که همان شبنم است را حاصل این تنور برافروخته.
تنورلاله چنان برفروخت بادبهار
که غنچه غرق عرق گشت وگل بجوش آمد
 
اما بی انصافی است اگر درباره وصف بهار درشعرف ارسی سخن بگوییم و از استاد مسلم تصویرگری در شعر یعنی منوچهری دامغانی یادی نکنیم تصویرگری در شعر منوچهری آن چنان است که دکترسیدم حمد دبیرسیاقی نام کتاب خود را که در ان به گزارش اشعار منوچهری پرداخته تصویر و شادیها نهاده است.
منوچهری قصیده ای نغز از خود به یادگارگذاشته که هربیت آن نمایی از طبیعت است که با زبان شاعرانه به تصویر کشیده شده است که مناسب با مجال این نوشتار به تحلیل ابیاتی از آن می‌پردازیم.
نو بهار آمد و آورد گل و یاسمنا
باغ همچون تبت وراغ بسان عدنا
 
تبت یکی از شهرهای چین است که در زیبایی و خرمی‌ زبانزد است. عدن نیز درلغت به معنای اقامت دائم درجایی است که غالبا صفتی برای بهشت آورده می‌شود وگاه خود این لغت نیز به تنهایی افاده معنای بهشت را می‌کند. منوچهری در آغاز این قصیده پرشور باغ و مرغ زار را از شدت زیبایی بوستان چین و از آن بالاتر به باغهای بهشت تشبیه می‌کند.
آسمان خیمه زد از بیرم ودیبای کبود
  میخ آن خیمه ستاک سمن ونسترنا

در ادب فارسی آسمان چند جا به خیمه ای افراشته تشبیه شده به عنوان مثال عطار درمقدمه منطق الطیر سراید:
آسمان چون خیمه ای برپای کرد
بی ستون کرد و زمینش جای کرد

 
اما هنرمندی منوچهری در تصویرگری این است که  مخاطب را به دیگرگونه دیدن طبیعت وامی‌دارد و به او القا می‌کند که آسمان گویا خیمه ای است از بافته‌های نرم و کبود رنگ و گلهای یاسمن و نسترن  میخ‌های کوبیده برزمین هستند که این خیمه را نگه داشته اند.
بنظر می‌رسد توانمندی منوچهری در تصویرگری دراین دوب یت به اوج می‌رسد که  بوستان را به بتخانه‌های شهر فرخارتبت تشبیه می‌کند.
بوستان گویی بتخانه فرخارشده ست
مرغکان چون شمن وگلبنکان چون وثنا
برکف پای شمن بوسه بداده و ثنش
کی وثن بوسه دهد برکف پای شمنا
شمن و وثن به ترتیب به معنای بت پرست و بت هستند مرغان در این دوبیت به بت پرستان تشبیه شده اند و بوته‌های کوچک گل به بت که این بار به جای اینکه بت پرست کف پای بت را ببوسد بت کف پای بت پرست را بوسه می‌دهد.
همانطورکه گفته شد بررسی اشعار بهاریه منوچهری دامغانی همچنین سایر شعرای دوره خراسانی محتاج زمان فراوان واز حوصله این مجال بیرون است. مناسب است که در ادامه بحث به رویکرد انفسی شاعران دوره عراقی نسبت به بهار بپردازیم.
 
همانطور که گفتیم بهار درشعر دوره عراقی بیشتر مفهومی ‌است به این معنی که اراده شاعران این دوره از لفظ بهار لزوما وصرفا بهار طبیعت نیست چه این بزرگان گاهی بهار را به معنای شکوفایی وتحول درونی آدمی‌اراده می‌کنند  وگاه این بهار را اشارتی بر حیات دوباره انسان بعد از مرگ می‌دانند. مولانا فرمود:
این بهارنو زبعد برگ ریز
هست برهان بر وجود رستخیز

 
جان کلام آن است که بهار در دوره ای از ادبیات کلاسیک ما عامل وجد درون و بیداری دل قرار می‌گیرد این وجد درونی در نگاه صوفیانه گاهی انسان  رابه سرمستی ورهایی زهد فرا می‌خواند تا جایی که توبه شکنی دربعضی شواهد صفت و ملازم بهار آمده است. حافظ می‌گوید:
به عزم توبه سحرگفتم استخاره کنم
بهارتوبه شکن می‌رسدچه چاره کنم؟

خواجه همین مفهوم را در بیت دیگر چنین می‌آورد:
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می‌وقت گل دیوانه باشم گرکنم
توبه شکنی بهار را مرحوم استاد شهریار در دوبیت از غزلی عاشقانه این گونه شرح می‌دهد:
نوبهار آمد وچون عهدبتان توبه شکست
فصل گل دامن ساقی نتوان داد زدست
کاسه وکوزه ایمان که نمودند درست
دیدم آن کاسه به تنگ آمد و آن کوزه شکست

 
توبه شکنی در فصل بهار از آن روی توصیه می‌شود که شاعران ما بهار فصل طرب و خوش باشی و لذت فرصتهای زود گذر عمر می‌دانند و چه بسا نشانه‌های بهاران در طبیعت را آیینه عبرت می‌دانند. خیام می‌فرماید:
ابرآمد وباز برسرسبزه گریست
بی باده گلرنگ نمی‌باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تاسبزه خاک ما تماشاگه کیست؟

 
در این رباعی دل انگیز خیام هم خوش باشی و لذت را گوشزد می‌کند و هم عبرتآموزی از شکفتن گل از خاک مردگان را فرا یاد می‌آورد ومی‌گوید همانطور که امروز سبز خاک کسی ما را نگاه می‌کند روزی نیز سبزه رسته از خاک ما به نظاره کسی می‌نشیند.
نکته قابل توجه دیگر آنکه در ادب فارسی گاه بهار را به سبب کوتاهی و زود گذر بودن به عمر انسان وبه خصوص دوره جوانی تشبیه می‌کنند واز همین روی غنیمت شمردن و لذت بردن از آن توصیه می‌شود. حافظ می‌سراید:
 خوش آمد گل وزان خوشتر نباشد
که در دستت به جز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب ودریاب
که دائم درصدف گوهرنباشد
غنیمت دان ومی‌خور در گلستان
که گل تاهفته دیگر نباشد

آنچه به رشته تحریر درآمد مجملی بود از بررسی آثارمنظوم از بهار که در ادب کلاسیک ایران آمده است امید است خاطر علاقه مندان را به جستجوی بیشتر در این زمینه تشحیز کرده باشد.
 

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 19:28  توسط امیرعلی مهدیزاده  | 

سخنان حکیمانه

سیاستمدار آدم‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند: ابزار و  دشمن. یعنی فقط یک طبقه را می‌شناسند و آن هم دشمن است.  فریدریش ویلهلم نیچه



بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید . فریدریش ویلهلم نیچه



با دیگران بودن آلودگی می آورد. فریدریش ویلهلم نیچه



باید در تضادهای دوگانه شک کرد. از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین  دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است. فریدریش ویلهلم نیچه



نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برای زندگی آدمی ضروری است و رد  کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است. فریدریش ویلهلم نیچه



حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست  خنده دار است زیرا  همه چیز طبق خواست قدرت ما است.  فریدریش ویلهلم نیچه



آنچه برای یک نفر سزاوار است را نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست. فریدریش ویلهلم نیچه



آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند . فریدریش ویلهلم نیچه



فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب ها نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد. فریدریش ویلهلم نیچه



همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر  اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و  ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست. فریدریش ویلهلم نیچه



با رنج عمیق درون ، آدمی از دیگران جدا می شود و والا می گردد.  فریدریش ویلهلم نیچه



آدم های آزاده دل شکسته و پر غرور ، خود را از تیررس نگاه دیگران پنهان می کنند. فریدریش ویلهلم نیچه



کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است. فریدریش ویلهلم نیچه



لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد  رسید. فریدریش ویلهلم نیچه



کسانی که مردم  آنها را اهل اخلاق می دانند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند. فریدریش ویلهلم نیچه



اختلاف طبقاتی  از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود. فریدریش ویلهلم نیچه



هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند. فریدریش ویلهلم نیچه



یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست.سرآغاز  هم نیست. او فردی بی خویشتن است. فریدریش ویلهلم نیچه



کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است. فریدریش ویلهلم نیچه



دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است. فریدریش ویلهلم نیچه



آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند ، والایی در ایمان به هدف و آرمان است. فریدریش ویلهلم نیچه



مرد خواهان حقیقت است اما زن  موجودی سحطی نگر است. فریدریش ویلهلم نیچه



پاکی نفس جدایی می آورد. فریدریش ویلهلم نیچه



آدم نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی  دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد. فریدریش ویلهلم نیچه



نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود. فریدریش ویلهلم نیچه



کسی که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد.  فریدریش ویلهلم نیچه



اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری ریشه و بنیاد جامعه است ولی این خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند. فریدریش ویلهلم نیچه



آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند. فریدریش ویلهلم نیچه



پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم. فریدریش ویلهلم نیچه



از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد.  فریدریش ویلهلم نیچه



هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم.  فریدریش ویلهلم نیچه



فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است. فریدریش ویلهلم نیچه



حقیقت مانند آب دریا است چون نمک  آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. فریدریش ویلهلم نیچه



خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز. فریدریش ویلهلم نیچه



خیر و نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند. فریدریش ویلهلم نیچه



نمی توان همساز طبیعت بودن را یک اصل اخلاقی دانست. زیرا  طبیعت  بی رحم  است و  اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد . فریدریش ویلهلم نیچه



فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین. فریدریش ویلهلم نیچه



کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!. فریدریش ویلهلم نیچه



استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. فریدریش ویلهلم نیچه



باید بر فریب حواس خود پیروز شویم . فریدریش ویلهلم نیچه



عشق فریبنده و ویرانگر است  نه نجات بخش. فریدریش ویلهلم نیچه



آدمی به دلیل خواست " قدرت " به دنبال شناخت است نه به دلیل تشنگی عقل ناب. فریدریش ویلهلم نیچه



علم جهان را بیان نمی کند بلکه تفسیر می کند و در واقع معنایی برای وجود نباید در نظر گرفت. فریدریش ویلهلم نیچه



ذهن و  اندیشه  مسئول به اشتباه افتادن آدمی است. فریدریش ویلهلم نیچه



برای آدمی بنیادی تر از بررسی حقیقت جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند. فریدریش ویلهلم نیچه



فیلسوف باید از ایمان به زبان فراتر رود زیرا مفاهیم در چارچوب زبان اسیر می شوند و نمی توان آنها را کاملا با زبان بیان کرد. فریدریش ویلهلم نیچه



آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها. فریدریش ویلهلم نیچه



آدمی را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلاق گرایانه می بینم. فریدریش ویلهلم نیچه



زندگی بدون ، آهنگ  اشتباه است. فریدریش ویلهلم نیچه



کسانی که به شهود دلایل منطقی را متصل می کنند راه  اشتباه  رفته اند. فریدریش ویلهلم نیچه



چهار فضیلت آدم والا عبارت است از : دلیری ، درون بینی ، همدلی و تنهایی  که گرایش به آنها سبب پاکی می شود.  فریدریش ویلهلم نیچه



باید از دگم گرایی ها در اندیشه فلسفی دوری کرد. فریدریش ویلهلم نیچه



غرور و فریب رواقیون دلیل علاقه آنها به اخلاق و آمیختن آن با طبیعت است. زیرا تفکر رواقی درواقع نوعی استبداد راندن بر خویشتن است و چون فرد جزئی از طبیعت است پس طبیعت نیز استبداد را بر او حاکم می کند. فریدریش ویلهلم نیچه



اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های فراوان است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد. فریدریش ویلهلم نیچه



مردان بزرگ فقط آرمان های خود را نمایش داده اند. فریدریش ویلهلم نیچه



کسی که آرمان نداشته باشد کمتر لاابالی ست تا کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند. فریدریش ویلهلم نیچه



آدمی برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و  هنجاری در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند. فریدریش ویلهلم نیچه



قدرت خواهی آدمی و نه میل به شناخت اولین عامل برای گرایش او به فلسفه بوده است. فریدریش ویلهلم نیچه



اراده زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است! فریدریش ویلهلم نیچه



می خواهم آدمیت را به تصمیم هایی وادارم که به سراسر آینده بستگی دارد. شاید چنین پیش آید که همه هزاره ها، والاترین عهد و پیمان های خود را بنام من ببندند. فریدریش ویلهلم نیچه



آدم برتر از ابرآدم بسیار دور  است . فریدریش ویلهلم نیچه



ابرآدم است که می آفریند . فریدریش ویلهلم نیچه



از ابرآدم است که آدم های برتر دلگرمی و شجاعت می گیرند . فریدریش ویلهلم نیچه



سرود ابرآدم ، سرود ارزش های نو آفریده است . فریدریش ویلهلم نیچه



درسی که از بازگشت جاودان می گیریم این است که چیز منفی باز نمی گردد. معنای  بازگشت جاودان این است که هستی، انتخاب است. تنها آن چیزی باز می گردد که تصدیق کند یا تصدیق شود . فریدریش ویلهلم نیچه



عرصه عمل برای ابر آدم بی کرانه است . فریدریش ویلهلم نیچه



فرزانگی نمی تواند خود خواهانه باشد و فرزانه نمی تواند منزوی بماند  . فریدریش ویلهلم نیچه



ارزش یابی هر چیز بستگی به توان خواهی آن دارد. فریدریش ویلهلم نیچه



در همه جا هر چه مورد انتقاد ابر آدم است همواره نوعی خواست ویرانگر و منفی وجود دارد. فریدریش ویلهلم نیچه



نخستین نبرد با کسانی است که با احسان شان  با ترحمِ حقارت انگیزشان، آدم را، آدم بیچاره یی را که خودش زیر بار شرم و احساس گناه در مانده است، از پا می اندازند و دومین دومین قلمرویی که منفی خواهی در آن حاکم است قلمرو آیین های اخلاقی و سیاست است. فریدریش ویلهلم نیچه



اگر علم و دانش ما این همه به بی طرف بودن خود می نازد، از آن روست که جز کنجکاوی ناسالمِ ناتوانان چیز دیگری ندارد . فریدریش ویلهلم نیچه



زندگی، زمین و هستی، درد و رنج و بلا نیست. فریدریش ویلهلم نیچه



توان خواهی می تواند بر گذشت زمان پیروز شود . فریدریش ویلهلم نیچه



آزادی ابر آدم تنها در صورتی واقعی است که در زمان فراشد و در ساختن آینده یی بر پایه گذشته عملی شود. فریدریش ویلهلم نیچه



باید در محدوده ی امکانات زمینی بیافرینیم، و در آفرینش  به زمین وفادار بمانیم . فریدریش ویلهلم نیچه



در این جهان، آن کسی به نابودی می رود که نتواند به ‹‹مفسر››ی خود مختار بدل شود. آنگاه است که او دیگر نه در مقام شخص، بلکه در مقام عدد یا رقمی آماری خواهد زیست.  فریدریش ویلهلم نیچه



اصولا زمانی پوچی برای چیزی معنا پیدا میکند که بیایم برای آن ، هدفی تعریف کنیم .و اگر بدانیم هدفی در کار نیست، به پوچی هم نخواهیم رسید .  فریدریش ویلهلم نیچه



جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده تر از اینهاست که ما فکر می کنیم . فریدریش ویلهلم نیچه



فلسفه معنوی ترین خواست قدرت است . فریدریش ویلهلم نیچه



کشش به سوی توانایی گوهره اصلی زندگی آدم می داند . فریدریش ویلهلم نیچه



فروپاشی و زوال هر فرهنگ یا  هر شخص هنگامی رخ می دهد که کشش به سوی نیرومندی رنگ بازد و چیز دیگری بر این کشش اولویت یابد ، ولو این جایگزین خرد ، دانش و هنر باشد. فریدریش ویلهلم نیچه



فرد مقتدر  کسی است که قادر به کسب تعهد است، زیرا حق  چنین کاری را به دست آورده  و یا کسب کرده است. فریدریش ویلهلم نیچه



زمان لا یتناهی است و هر چه وجود دارد، در یک گردش ادواری تکرار می شود و این عمل تا انتهای نا معلومی ادامه خواهد داشت.  فریدریش ویلهلم نیچه



برای گله ی آدمی تمام نشانه های ابرآدم چون نشانه های بیماری یا دیوانگی ظاهر می شوند. فریدریش ویلهلم نیچه



حقیقت چیزی نیست که باید یافته یا کشف  شود، بلکه چیزی است که باید آفریده شود و فرایندی را نامگذاری کند ؛ شناساندن حقیقت نوعی تعیین فعالانه است و نه آگاه شدن از چیزی که به خودی خود قطعی و تعیین شده است.که آن واژه دیگری است برای خواست قدرت . فریدریش ویلهلم نیچه



آنچه که باید بیشترین علاقه را در ما به وجود آورد این نیست که آیا تفسیر ما از جهان، حقیقی است یا دروغین ، بلکه این است که آیا این تفسیر، خواست قدرت را برای نیرومندی و کنترل جهان پرورش می دهد ، یا هرج و مرج و ناتوانی را.



سرنوشت من این است که پس از مرگ دوباره به دنیا بیایم . فریدریش ویلهلم نیچه



اکنون به شما می گویم که مرا گم کنید وخود را بیابید.وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کردید،  نزد شما  باز خواهم آمد. فریدریش ویلهلم نیچه



بدترین خوانندگان کتاب آنانی اند که چون «سربازان غارتگر» عمل می کنند، یعنی از هر جا که دستشان برسد تکه یی بر می دارند. فریدریش ویلهلم نیچه



اندیشه های ما، آری و نه گفتن های ما، و اگر و اما گفتن های ما، همه با همان ضرورتی از درون ما رشد می کنند که میوه از دل درخت- به هم مر بوط و با هم خویشاوندند، و همه از یک اراده، یک وضع جسمانی، یک خاک، و یک خورشید نشان دارند .  فریدریش ویلهلم نیچه



تقریبا هر چیزی که وجود دارد در معرض تاویل است؛ زندگی خود چیزی نیست جز ستیزه و جدال ارزش ها و مبارزه برای تاویل اندیشه ها و آرمان ها. فریدریش ویلهلم نیچه



ایرانیان راستگوترین و راست تیرانداز ترین قوم تاریخ اند.  فریدریش ویلهلم نیچه



زمان ما پیش رس بدنیا آمدگان هنوز فرا نرسیده است، فقط پس  فردا از آن من است . فریدریش ویلهلم نیچه



زمین روزی از آن ابرآدم می شود . فریدریش ویلهلم نیچه



در جایی که دیگر تنها چیز درخشان زر دکانداران است دکانداران سروری کنند! امروز دیگر روزگار شهریاران نیست! آنچه امروز خود را ملت می نامد شایسته هیچ شهریاری نیست. بنگرید که این ملت ها خود اکنون چگونه چون دکانداران رفتار می کنند: آنان از کمترین بهره در هیچ زباله ای نمی گذرند! در کمین یکدیگرند و یکدیگر را می پایند و نام آن را ‹‹حس همجواری›› می گذارند .  فریدریش ویلهلم نیچه



جنبش تساوی خواهی زنان موجب می شود زن از زنانه ترین غرایز خود دور می شود . فریدریش ویلهلم نیچه



برخلاف ‹‹اندیشه های مدرن›› درباره ی زن و مرد، آموزش واقعی در مورد رابطه ی جنس ها را باید در فرهنگ های شرقی یافت. فریدریش ویلهلم نیچه



سنجیدگی و  هنر زن در دلربایی، شوخ وشنگی، و  سبکسری است؟ چرا آنان باید به دنبال کشف حقیقت زن باشند ، در حالیکه هنر بزرگ او دروغگویی و مهم ترین مساله مورد علاقه اش سرو وضع و زیبایی است؟.  فریدریش ویلهلم نیچه



مرد و زن هر دو خود را در مورد یکدیگر فریب می دهند، زیرا آنچه برای آنان گرامی و قابل احترام است، تنها آرمان های خودشان است. فریدریش ویلهلم نیچه



زن بازیچه ای باد پاک و ظریف، همچون گوهری، رخشان از فضیلت های جهانی که هنوز در کار نیست.در عشق تان فروز ستاره فروزان باد! وامیدتان این باد: بادا که ابر آدم را بزایم!.  فریدریش ویلهلم نیچه



از آنچه باعظمت است یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی به دور از آرایش وآلایش . فریدریش ویلهلم نیچه



آنچه ناگزیر و حتمی الوقوع است مرا خشمناک نمی کند. عشق به سرنوشت در اعماق دل من نهفته است. فریدریش ویلهلم نیچه



برادران آیا من سنگدل ام ؟ باری من می گویم : هرچه را که افتادنی ست می باید بیشتر زور داد!
هر چه امروزین است می افتد و بر می افتد ! چه کس می خواهد آن را نگاه دارد ؟ باری من - می خواهم آن را بیشتر زور دهم !
می شناسید شهوتی را که سنگ را به ژرفناهای تند شیب فرو می غلتاند ؟
بنگرید این آدم های امروزین را که چه گونه به ژرفناهای من فرو می غلتاند ؟
برادران من پیش درامد بازیگرانی بهترام یک سر مشق از سرمشق من پیروی کنید !
و به آن کس که پرواز نمی آموزید تندتر افتادن آموزید! .  فریدریش ویلهلم نیچه



این تاج مرد خندان این تاج گل سرخ را من خود بر سر نهادم . من خود خندهء خویش را مقدس خواندم. بهر چنین کاری هیچ کس دیگر را امروز چندان که باید نیرومند نیافته ام.  فریدریش ویلهلم نیچه



شیطان روزی با من چنین گفت : خدا را نیز دوزخی هست : دوزخ او عشق به آدم است. و چندی پیش شنیدم که گفت : خدا مرده است . رحم خدا به آدم او را کشت. فریدریش ویلهلم نیچه



آموزش را در خانواده و دانش را در جامعه می آموزند و بینش را در تفکرات تنهایی. فریدریش ویلهلم نیچه



فریب بهار را نخور. تابستانی و پاییز و زمستانی هم هست. فریدریش ویلهلم نیچه



آدمی حق انتخاب ندارد چون محکوم و مجبور به سرنوشت است. فریدریش ویلهلم نیچه



یک عمر صرف کسب اعتقاد کردم و در پایان به بی اعتقادی رسیدم. فریدریش ویلهلم نیچه



آرامش مدام نیز کسل کننده است. گاهی طوفان هم لازم است. فریدریش ویلهلم نیچه



آدم امروز در پرستش بتان می زید بتان عرصهء اخلاق بتان گستره سیاست بتان عرصه فلسفه.خدایانی کاملا" باطل که خود آنها را بر ساخته آنگاه پرستیده اند.از این روی از راه راست بیراه گشته و همراه بر این باور پا می فشرده  و از آن چنان جانبداری کرده تا اینکه به فرجامش رسیده موقفی که از همان آغاز به نیستی و فنا چشم داشت. فریدریش ویلهلم نیچه



حتی از میان پر دلترین کسانمان چه اندک اند آنان که دانایی خویش را تاب توانند آورد. فریدریش ویلهلم نیچه



آسودگی مادر هر روانشناسی است. آنگاه آیا هر روانشناسی تباهی است؟ .  فریدریش ویلهلم نیچه



خدا پنداریست ! اما چه کسی است که این پندار را بیاشامد و نمیرد؟ .  فریدریش ویلهلم نیچه



در دنیا زندگیهای پر تلخی و مرارتی هم هستند که مرگ برای صاحبانشان سعادت است. فریدریش ویلهلم نیچه



زیبایی غیر از اینکه نعمت خداست. دام شیطان نیز هست. فریدریش ویلهلم نیچه



زمستان بدون بهار دل عاشق شکست خورده است. فریدریش ویلهلم نیچه



باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند. فریدریش ویلهلم نیچه



تکبر زائیده قدرت مادی است و تواضع زاییده ضعف معنوی. فریدریش ویلهلم نیچه



هزار تلاش آدم به اندازه یک تقدیر کارساز نیست. فریدریش ویلهلم نیچه



هیچ نظم و ساختاری در جهان وجود ندارد، مگر نظم و ساختاری که ما به آنها می‌بخشیم. فریدریش ویلهلم نیچه



اگر به عمق اعتقادات نفوذ کنیم، درخواهیم یافت که تمام ارزش ها بی پایه و عقل ناتوان است. هر اعتقاد به صحت و درستی هر چیز ضرورتاً نادرست است. چون جهان حقیقی وجود ندارد. والاترین ارزش‌ها خودشان را نابود می‌کنند و هدفی در کار نیست، چرا که هیچ وقت پاسخی نمی یابند.  فریدریش ویلهلم نیچه



آدم بندی ست بسته میان حیوان و ابر آدم.
بندی بر فراز مغاکی.
آنچه در آدم بزرگ است این است که او پل است نه غایت. فریدریش ویلهلم نیچه



زمانی می رسد که "زرتشت" (شخصیت نمادین فلسفه ی او) تصمیم به ترک دوستان و مریدان خود می گیرد. او هنگام خداحافظی سخن شگرف و پر مغزی به آنان می گوید:
می گویید به زرتشت ایمان دارید؟ اما زرتشت کیست!
مومنان من اید : اما مومنان کیستند!
شما آنگاه که مرا یافتید هنوز خود را نجسته بودید. مومنان همه چنین اند.
از این رو ایمان چنین کم بهاست.
اکنون شما را می فرمایم که مرا گم کنید و خود را بجویید و تنها آنگاه که همگان مرا انکار کردید , نزد شما باز خواهم آمد.  فریدریش ویلهلم نیچه



دوست می دارم آن را که فضایل بسیار نمی خواهد. زیرا که یک فضیلت به است از دو فضیلت. زیرا که یک فضیلت چنبری است استوارتر برای در آویختن سرنوشت. فریدریش ویلهلم نیچه



غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت. فریدریش ویلهلم نیچه



به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن !.  فریدریش ویلهلم نیچه



فرزانه ترینان همه برای آسایش خاطر من چنین گفته اند. دریغا , کاش امروز نیز چنین می بود ! زیرا شر بهترین نیروی آدم است . فریدریش ویلهلم نیچه



رسالت جوانان است که پایه های فساد کنونی تندرستی و فرهنگ را بلرزانند و تنفر و استهزاء را به جای این عقاید انبوه خالی از لطافت بر پا سازند. در انجام این کار ممکن است جوانان نافرهیخته بنمایند ولی تخریب و ویران سازی نخستین مرحله ی لازم در علاج و مداوای ِآدمیت جدید است.  فریدریش ویلهلم نیچه



هر چه ریشه های طبیعت باطنی و شناخت درست تاریخ و گذشته یک مرد عمیقتر باشد بیشتر خواهد توانست گذشته را به خود جذب کند و بزرگترین و قدرتمندترین طبیعت ها را توسط عدم وجود محدودیتها در آن معنای تاریخی اش که موجب زیان زدن  به کار سازنده است خواهد شناخت و گذشته را اگر چه بیگانه باشد در خود جای  داده و هضم خواهد کرد.  فریدریش ویلهلم نیچه



آن اندیشه هایی را دوست دارم که با خون نوشته شده باشند .  فریدریش ویلهلم نیچه



آیا برده هستی؟
پس دوست نتوانی بود
آیا خودکامه هستی؟
پس دوستی نتوانی داشت
در زن دیر زمانی است که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند از این رو زن را توان دوستی نیست
او عشق را می شناسد و بس . فریدریش ویلهلم نیچه



پرندگان دیگری هم هستند که بالاتر می پرند . فریدریش ویلهلم نیچه



آنکس که نمی تواند فرمان دهد بایستی فرمان ببرد . فریدریش ویلهلم نیچه



مردم دنیا دو دسته اند یکی زیر دستان و دیگر بزرگان اصالت ، و شرف متعلق به بزرگان است و آنها غایت وجودند و زیر دستان وسیله اجرای هدفهای ایشان هستند ترقی دنیا و بسط زندگی آدم بوسیله بزرگان و سرداران صورت می پذیرد که معدودند . فریدریش ویلهلم نیچه



شاید من بهتر می دانم که چرا آدمی تنها حیوانی است که می خندد.تنها  آدم است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند.  فریدریش ویلهلم نیچه



دوست می دارم آن را که چون تاس به سودش افتد شرمسار شود و پرسد : نکند قمار بازی فریبکار باشم؟ زیرا که خواهان فناست. فریدریش ویلهلم نیچه



نیکی و راستی و زیبایی امور حقیقی و مطلق نیستند ،  آنچه حقیقت دارد آن است که همه کس خواهان توانایی است و می خواهد زندگی خود را بالا ببرد ، غایت وجود " پیدایش مرد برتر است  " و ترتیب زندگانی و اصول اخلاقی باید چنان باشد که مرد برتر ظهور کند . فریدریش ویلهلم نیچه



آدم باید بهتر و شریرتر شود  : من چنین می آموزانم ! شریرانه ترین چیز برای بهترین چیز در ابرآدم نیاز است. فریدریش ویلهلم نیچه



افزونی دانش گذشته، افزونی تاریخ آدم را پژمرده خواهد ساخت و بزدل. در حالیکه آدم  باید قادر باشد گذ شته را در خد مت حال دربیاورد. البته اگر بتوانیم خوب یاد بگیریم که تاریخ را وسیله ای برای زندگانی قرار دهیم . فریدریش ویلهلم نیچه



باور چیست ؟ از کجا سرچشمه می گیرد ؟ هر باور چیزی را حقیقی انگاشتن است. فریدریش ویلهلم نیچه



افراطی ترین صورت هیچ انگاری می تواند این دیدگاه باشد که همه باورها ؛ همهء چیزی را حقیقی انگاشتن ها لزوما" به  اشتباه  می روند ؛ به این علت ساده که هیچ دنیای واقعی در کار نیست . چنین است یک ظاهر دورنمایی که از درون ما سرچشمه گرفته است .  فریدریش ویلهلم نیچه



هیچ انگاری به عنوان انکار یک دنیای راستین ؛ انکار هستی ؛ ممکن است یک شیوهء خدایی اندیشیدن باشد. فریدریش ویلهلم نیچه



پیوسته به دنیای تنگ تر ؛ مختصر شده و ساده نیاز داریم . فریدریش ویلهلم نیچه



آن کس که نداند ؛ خواست خویش را در چیزها چگونه بگمارد ؛ دست کم معنایی بر آن خواهد افزود ... و از آن ؛ این پندار زاده می شود که گاهی در آن خواست بنیاد باوری بوده است. فریدریش ویلهلم نیچه



آدم باید والاترین آرمانهایش را دنبال کرده و هرلحظه به آنها عمل کند، چرا که آنچه شخص اینک انجام می دهد بازگشتی مکرر در سراسر ابدیت خواهد داشت.  فریدریش ویلهلم نیچه



دوست می دارم آن را که خدای خویش را گوشمال می دهد. زیرا عاشق خدای خویشتن است. پس باید با غضب خدایش فنا شود... فریدریش ویلهلم نیچه



دوست می دارم آن را که روان اش در زخم پذیری نیز ژرف است و پیشامدی کوچک او را نابود تواند کرد. پس شادمانه پای بر پل می گذارد. فریدریش ویلهلم نیچه



هان ؛ من ام یک بشارتگر آذرخش و چکه ای گران از ابر ! و اما این آذرخش را نام ابر آدم است. فریدریش ویلهلم نیچه



براستی ؛ ای کاش جنون شان را حقیقت نام بود یا وفاداری یا عدالت . اما دریغ که فضیلت شان در خدمت دراز زیستن است و آسودگی نکبت بار. فریدریش ویلهلم نیچه



آدمی بهر تنها زیستن می باید یا حیوان باشد یا خدا. ارسطو می گوید: انگارهء سومی نیز هست بودن یکجای هر دوی آنان ... آن هم فیلسوف وار ..حقایق همه ساده اند. این نه مگر دروغی است دو چندان که آن را بر ساخته اند؟ .  فریدریش ویلهلم نیچه



شاید این شایسته ء آن واعظ مردم کوچک بود که بار گناه آدم را بکشد و از آن رنج ببرد.
اما من از گناه بزرگ همچون آرام بخش بزرگ خویش شادمان ام.
باری , چنین سخنان را بهر گوش های دراز نمی گویند و هر کلامی نیز نه از آن هر دهانی ست.
این سخنان چیزهایی ظریف و کمیاب اند : سم گوسپندان بدان ها مرساد ! .  فریدریش ویلهلم نیچه



ارزشها و تغییرات آنها به افزایش قدرت آنانی که ارزشها را مقرر می دارند ؛ مربوط می شوند. میزان ناباوری ؛ ( میزان ) (( آزادی اندیشهء )) مجاز بیانی از افزایش قدرت است. هیچ انگاری آرمانی است متعلق به بالاترین درجه ء قدرتمندی روح ؛ و سرشارترین زندگی – گاهی ویرانگر و گاهی ریشخند آمیز. فریدریش ویلهلم نیچه



دلاور آن کسی ست که ترس را می شناسد , اما بر ترس چیره می شود . فریدریش ویلهلم نیچه



هیچ انگاری به چه معناست ؟ ( به آن معناست ) که والاترین ارزشها از ارزش خویش می کاهند. هدفی در کار نیست. (( چرا؟ )) پاسخی نمی یابد.  فریدریش ویلهلم نیچه



علم مجموعه ای از حقایق یا روشی برای کشف حقایق نیست,بلکه مجموعه ای است از قراردادهای مفید که مثل افسانه های مخلوق ذهن آدم است و هیچ پایه ای در واقعیت ندارد. علم مانند دین, اخلاق و هنر تجلی ای از خواست قدرت است, و خواست قدرت خود به نوبه چیزی نیست جز نیاز آدم به تحمیل کردن نظم به واقعیتی که در جوهرش آشوب و بی نظمی محض است. علم نیز مانند دین, اخلاق و هنر, کوششی است برای شکل دادن به جهان و تبدیل کردن آن به چیزی درک پذیر برای ذهن آدم. فریدریش ویلهلم نیچه



جهان پیرامون ما خالی از غایت و معناست, در نتیجه نسبت به تمامی باورها و هدف های ما بی اعتناست. اما این امر نباید به نه نگفتن به آن چه هست یا خواست نیستی بیانجامد. به عکس, پوچی جهان باید انگیزة آری گفتن به جهان باشد_آن چنان که هست. فریدریش ویلهلم نیچه



از آن جا که جهان حقیقی وجود ندارد, به ضرورت هر باور و هر فرضی بر درستی نادرست است.  فریدریش ویلهلم نیچه



من آدم نیستم، من دینامیت ام. فریدریش ویلهلم نیچه



علم بیانگر حقیقت نیست, زیرا حقیقتی موجود نیست که بیان شدنی باشد.
هدف علم نه یافتن حقیقت به خاطر حقیقت, بلکه چیرگی بر طبیعت است. فریدریش ویلهلم نیچه



اگر ما (( بی دل و جان )) هستیم ؛ دست کم نسبت به زندگی چنین نیستیم ؛ بلکه ؛ اکنون با همهء انواع (( تمنیات )) روبروییم . با خشمی ریشخند آمیز در آنچه (( آرمانها )) می نامیمشان ؛ در حال غور و تامل هستیم. ما خویش را خوار می شماریم تنها از آن رو که لحظاتی وجود دارند که نمی توانیم آن انگیزش نامربوطی را که (( آرمانگرایی )) نام دارد ؛ مهار نماییم. تاثیر نازپروردگی بیش از اندازه ؛ نیرومند تر از خشم فرد بی دل و جان است.
82- تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند. فریدریش ویلهلم نیچه



کرمکی که زیر گامهامان پایمال می شود ؛ به خود می پیچد. این عین فرزانگی است ؛ اما او دیگر بار توانی باز می جوید که خویشتن را دوباره پامال ببیند ؛ در زبان اخلاقیون به این کار (( فروتنی )) گویند. فریدریش ویلهلم نیچه



سرانجام باور باید داشت که مسئله ی ارزش"حقیقت" تاکنون طرح نشده است و این ماییم که نخستین بار آن را دیده ایم و چشم بدان دوخته ایم و در این راه جسارت ورزیده ایم. زیرا چنین کاری جسارت می طلبد ، چنان جسارتی که از آن بالاتر جسارتی نیست. فریدریش ویلهلم نیچه



درازگوش چگونه تراژدی ( حزن انگیز ) تواند بود ؟ ... آنکه زیر باری سنگین نابود شود ؛ باری که نه تواند برد ( تاب نتوان آورد ) و نه به زمین تواند افکند ؟ ... فیلسوف را نیز روزگار اینچنین است. فریدریش ویلهلم نیچه



بوزینه در برابر آدم چیست ؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایهء شرم دردناک.
روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود. اما خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردند.
براستی آدم رودی است آلوده. دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت.
آن ساعت که می گویید : چه سود از دادگری ام که خویش را همچون شعله و ذغال نمی بینم . حال آنکه دادگر همچون شعله است و ذغال.
چه سود از رحم ام ؟ مگر رحم همان صلیبی نیست که بر آن آن دستان آدمی را میخکوب کرده اند؟
اما رحم من کجا و به صلیب کشیده شدن کجا ... فریدریش ویلهلم نیچه



جهان فقط همین جهان ظاهر است و دنیای حقیقی، دروغی بیش نیست. فریدریش ویلهلم نیچه



سه ساده لوحی بزرگ :
شناخت همچون وسیله ای برای خوشبختی ؛
همچون وسیله ای برای فضیلت ؛
همچون وسیله ای برای (( نفی زندگی )) تا آن حد که وسیله ای برای نومیدی و دلشکستگی است. فریدریش ویلهلم نیچه



آه ؛ ای مجنون مهربان ؛ زرتشت ! ای شیدای اعتماد ! تو همیشه همین سان بوده ای . تو همیشه با اعتماد به هر چیز هراسناک نزدیک شده ای .
تو همیشه می خواهی هر غولی را بنوازی. هرم نفسی گرم و کمی موی نرم بر پنجه ؛ همین بس تا تو یکباره آمادهء عاشق شدن و به دام انداختن اش شوی.
عشق خطری است در کمین تنهاترین کس. عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس ! براستی ؛ خنده آور است جنون و فروتنی من در عشق ! فریدریش ویلهلم نیچه



اینها ضعفا هستند که اراده به سوی قدرت خودشان را به این صورت مخفی می کنند که عالم دیگری بسازند در واقع عالم افلاطونی همین است .



ما را چه نسبت است با غنچه ای که از نشستن ژاله ای بر تن اش بر خویش می لرزد ؟ فریدریش ویلهلم نیچه



وای بر آن عاشقانی که از رحم شان پایگاهی برتر ندارند!  فریدریش ویلهلم نیچه



چه ؟ آیا می کوشی که ده بار یا صد بار دو چندان شوی ؟ نکند بهر خود مریدان بسیار می جویی ؟ - پس می باید ظرفهای تهی ( هیچ ) را بجویی. فریدریش ویلهلم نیچه



حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش . فریدریش ویلهلم نیچه



جهان هیولای انرژیست که آغاز و پایان ندارد وتنها خود را دگرگون می سازد. فریدریش ویلهلم نیچه



درست است که ما عاشق زندگی هستیم ؛ اما نه از آن رو که بدان خو کرده ایم ؛ بل از آن رو که خو کردهء عشق ایم. عشق هیچگاه بی بهره از جنون نیست. اما جنون نیز هیچگاه بی بهره از خرد نیست. فریدریش ویلهلم نیچه



باری ؛ زرتشت در مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت :
آدم بندی است بسته میان حیوان و ابر آدم ؛ بندی بر فراز مغاکی.
فرارفتنی ست پر خطر ؛ در – راه – بودنی پر خطر ؛ واپس نگریستنی پر خطر ؛ لرزیدن و درنگیدنی پر خطر.
آنچه در آدم بزرگ است این است که او پل است نه غایت ؛ آنچه در آدم خوش است این است که او فراشدی ست و فروشدی. فریدریش ویلهلم نیچه



آموزش اندیشه کردن : در مدارس ؛ اندک نشانی از آن نمی توان یافت ؛ حتی در دانشگاه ها ؛حتی در میان شناخته ترین فیلسوفان ؛ آری می بینم که منطق به عنوان یک نظریه ؛ کار و تکنیک ؛ دارد به سستی می گراید. فریدریش ویلهلم نیچه



در حقیقت در این بینش عملی مشروعیت دارد که سود کنشگر در آن نهفته باشد. فریدریش ویلهلم نیچه



آنگاه که آدمی (( چرایی / غایت چیست )) زندگی خویش را می شناسد ؛ آنگاه است که او از هر (( چگونه ؟ )) آسوده خاطر می شود. آدمی مشتاق نیکبختی نیست ؛ تنها انگلیسی چنین است. فریدریش ویلهلم نیچه



نیرومند، پیروزمند است. این هنجاریست جهان گستر. از حق و باطل به معنای عام سخن گفتن حرف مفت است. هیچ خشونت، ناموس ربایی، بهره کشی، یا ویرانگری در ذات ظالمانه نیست، چرا که زندگی در ذات خشونت بار و ناموس ربا و بهره کش و ویرانگر است و جز آن گمان پذیر نیست. فریدریش ویلهلم نیچه



نه می خواهم شریعت خداوندی باشد نه نیاز یا هنجار آدمیان ، مباد دستهایی که مرا راهنمای آسمانها و بهشتها باشد. فریدریش ویلهلم نیچه



دوست می دارم آن را که چون تاس به سودش افتد ؛ شرمسار شود و پرسد : نکند قماربازی فریبکار باشم ؟ زیرا که خواهان فناست. فریدریش ویلهلم نیچه



دوست می دارم آن را که فضایل بسیار نمی خواهد. زیرا که یک فضیلت به است از دو فضیلت ؛ زیرا که یک فضیلت چنبری ست استوار تر برای در آویختن سرنوشت. فریدریش ویلهلم نیچه



ای اختر بزرگ ؛ تو را چه نبکبختی می بود اگر نمی داشتی آنانی را که روشنی شان می بخشی !
هان ! از فرزانگی خویش به تنگ آمده ام و چون زنبوری انگبین بسیار گرد کرده ؛ مرا به دستهایی نیاز است که به سویم دراز شوند.
هان ! این جام دیگر بار تهی شدن خواهد و ابرآدم دیگر بار آدم شدن. فریدریش ویلهلم نیچه



در گوش آن کس که در تسخیر شیطان است ؛ اما ؛ این سخن را زمزمه می کنم : همان به که شیطان ات را بزرگ کنی ! درین کار تو را نیز راهی به بزرگی هست !  فریدریش ویلهلم نیچه



یک رمانتیک هنرمندی است که ناخشنودی والای او نسبت به خودش او را آفرینشگر می سازد ؛ کسی که از خودش و جهانش به دور می نگرد ؛ به واپس می نگرد. فریدریش ویلهلم نیچه



باری ؛ بدترین چیز خرداندیشی ست. به راستی ؛ شرارت به که خرداندیشی! فریدریش ویلهلم نیچه



مبادا ؛ شما را چنین در نظر آید که در کارهاتان دون پایه و خوارید ؛ بلکه چنین سزد که به محض رخدادنش وا گذارید ! ... که نکوهش وجدان خاموش گردانیدن اندرون بایسته نیست. فریدریش ویلهلم نیچه



دوست می دارم خوارشمارندگان بزرگ را ؛ زیرا که پاس دارندگان بزرگ اند و خدنگ های اشتیاق به سوی کرانه ء دیگر. فریدریش ویلهلم نیچه



آموزه ای پدید آمد و باوری در کنارش : همه چیز پوچ است ؛ همه چیز یکسان ؛ همه چیز رو به پایان ! . فریدریش ویلهلم نیچه



هیچ انگاری نشانگر یک مرحلهء انتقالی آسیب شناختی است آنچه آسیب شناختی است یک تعمیم سترگ است ؛ این استنباط است که ؛ به هیچ روی ؛ معنایی در کار نیست. خواه از این رو که نیروهای مولد هنوز به اندازهء کافی قوی نیستند ؛ یا این که انحطاط هنوز درنگ و تردید می ورزد و راه چارهء خویش را از آستین به در نیاورده است . پیش فرض این فرضیه این است که هیچ حقیقتی در کار نیست ؛ هیچ جوهر مطلق امور و اشیاء و هیچ (( چیز در خود )) ( شی فی نفسه ) در کار نیست. این نیز صرفا" هیچ انگاری است – حتی افراطی ترین هیچ انگاری . او ارزش اشیاء را دقیقا" به فقدان هر واقعیت مربوط به این ارزشها نسبت می دهد ؛ همچنین به این امر نسبت می دهد که اشیاء صرفا" نشانه ای از نیرومندی نزد ارزش آفرینان ؛ و یک ساده سازی به خاطر زندگی ؛ هستند. فریدریش ویلهلم نیچه



آن کس که آفرینندگی و نو آفرینی می خواهد. در نیک یا بد. ناگزیر نخست می باید با نیست و نابود کردن ارزشها آغاز کند. فریدریش ویلهلم نیچه



آن که بر فراز بلندترین کوه رفته باشد ؛ خنده می زند بر همهء نمایش های غمناک و جدی بودن های غمناک. فریدریش ویلهلم نیچه



آدم چیزی است که بر او چیره می باید شد. فریدریش ویلهلم نیچه



از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.؟  فریدریش ویلهلم نیچه



در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است! . فریدریش ویلهلم نیچه

0
سلام
بسیار زیبا
عالی بود
.
به نظر من اگه بتونید ابتدای هر صفحه از سخن بزرگان یه لینک بذارید به زندگینامه اونها خوبه. البته این فقط یه نظره
.
موفق و شاد باشید
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 18:4  توسط امیرعلی مهدیزاده  | 

جک های لری

لره ميره استخر شنا کنه اهنگ تايتانيک ميذارن جو ميگيره غرق ميشه


یه روز یه لره میره دکتر میگه اقای دکتر ما بچه دار نمیشیم دکتر میگه چند وقته ازدواج کردین میگه ۱هفته دکتر میگه اینی که گرفتی زنه نه زود پز


يه روز يه لره عصباني ميشه به شكمش ميگه :چقدر من كار كنم تو بخوري .شكمش جواب ميده ميخواي من كار كنم تو بخوري


لره مسجد می سازه هیچ کس نمیره نماز بخونه تابلو میزنه : نماز بدون وضو ..... شکسته .... نشسته ..... گوز آزاد


يه روز يه لره شكر مي خره براي اينكه مورچه نخوره روش مي نويسه نمك.


 روی بیلبورد زده سیو همان سیب است لره میگه: دروغ میگه من خوردم صابون بيد.


 لره قاضي ميشه بهش ميگن حكم كن، ميگه پيك!


 دریای غم ساحل ندارد. لرا همشو آسفالت کردند.


 لره می‌خواسته غرق مناجات بشه، جلیقه نجات می‌پوشه.


 يه روز يه لره م ي گ و ز ه يه متر میپره هوا، ميگن: چی شد؟ ميگه: تو دنده بود.


 لره دیش ماهوارشو می‌ذاره روی پشت بوم، روش می‌نویسه: کولر


به لره ميگن حموم چند بخشه؟ ميگه: دو بخشه، زنونه و مردونه.


لره باباش ميميره، ميره خاکش کنه، جو ميگيردش، فيتيله پيچش هم ميکنه!


لره ميخواسته ترتيب گاوشو بده، گاوه ميگه: ما، ما! لره ميگه: خفه‌شو، اول ما، بعد تو!


 يه روز يه لره ازلرستان ميادتهران توخيابون يه ماتيز ميبينه ميگه عجب جاروبرقي بزرگي


 لره 1 پازل رو بعد دو سال حل ميكنه به دوستش ميگه اونم ميگه فكر نميكني يه كم طول كشيده؟ ميگه نه روش نوشته واسه 10-7 سال


 فيلسوف لر : زندگي مستطيل سبزيست كه سه ضلع دارد عشق و كار


 يك لر بالا پشت بام اسفالت مكنه واسفالت اضافه مي آره چكار مكنه سرعت گير درست مي كنه


 يك شب تلوزبون فيلم سينمايي گذاشته بوده، تو فيلم مرده به زنش ميگه: شب بخير لورا. يهو تو لرستان ملت همه تلوزيون رو خاموش ميكنند، ميرن ميخوابن


 يه لره سوار هوا پيما ميشه ه بغل دستيش ميگه اقا شما چه کاره اي اون ميگه متخصص پوست لره بهش ميگه ما چند تا پوست بز خونمون داريم چند ميخري


 يه روز يه ترکه يه نوار ويديويي ميبره ميده به لره ميگه : بذار گوش کنيم . لره ميگه : واقعا راست ميگن ترکا خرن . آخه نوار کاميون رو ميذارن تو سواري ؟


ترکه ولره میرن مکه ترکرو جو میگیره میگه آخه خدا چرا مردی لره میگه خره خدا که نمیمیره خدا شهید میشه


از لره میپرسن ۱۲ فروردین چه روزیه؟؟؟ میگه روزی که میریم جا می گیریم برای ۱۳به در!!!


 تركه و لره ميرن اكس پارتي تركه هلكوپتري مي ره لره با آرپي جي7 مي زنتش !!!


 به لره میگن شما ایمیل دارید؟میگه نه خیلی ممنون من ناهار خوردم


اولین و اخرین و تنها سلاح جنگی لرها . . . . پاره اجر


 لره ميره مكه، برعكس همه طواف ميكنه. ميگن چرا برعكس طواف ميكني؟ ميگه شما از اونور دنبالش كنين، من از اينور ميگيرمش!


 لره هر روز زنگ يك كليسا رو مي‌زده و در مي‌رفته. آخر پدر روحاني شاكي ميشه،‌ يك روز پشت در كمين مي‌كنه، تا طرف زنگ مي‌زنه، ‌خرشو مي‌گيره و مي‌پرسه چيكار داري؟ يارو حول ميشه،‌ با تتپته ميگه: ببخشيد، حضرت عيسي هست؟!


 لره یه تلویزیون می خره .می ره کنترلشو پس می ده .می گه:آقا ماشین حساب توش بود حروم خوری به ما نیومده.


 لره با خدا قهر می کنه اول دفترش می نویسه به نام بعضی ها.


 ترکه و لره داشتن با هم حرف می زدن: لره: تو کجا به دنیا اومدی؟ ترکه: تو بیمارستان!! لره: آخی مریض بودی؟!!!


 یه لر دهاتی عروس تهرانی می گیره ، تو عروسی تهرانیا می گن: سبدسبد گل یاس،عروس ما چه زیباست لرها برای اینکه کم نیارن میگن: گونی گونی پشگل،عباسعلی خوشگل


 از لره می پرسن نظرت راجع به 4 مقوله فکر،شعور،عقل و درک چیه ؟می گه ما به اینا میگیم چهارمحال بختیاری


 لره ميگوزه .بچه هاش ميزنن زير خنده. در حالي كه اشك تو چشماش جمع ميشه ميگه: خدايا اين شاديو از بچه هام نگير


 مغز یه لر رو می شکافن ببینن چی نوشه .وقتی باز می کنن می بینن یه ترک نشسته داره فکر می کنه


 لره تو جوب آب تف ميكنه ميره دنبالش پاشو بزاره روش !!!!!


 لره میاد تهران می بینه همه آستین کوتاه پوشیدن با خودش میگه : پس این تهرانی ها دماغشونو با چی پاک میکنن؟؟؟؟


 لره ميره راهپيمايي، مي‌بينه شلوغه برميگرده


 به لره ميگن: اگه رييس جمهور بشي چكارميكني؟ لره ميگه پارتي پيدا ميكنم ميرم شركت نفت!


 لره در دانشگاه تاريخ ميخونده. ازش ميپرسند رشته تو چيه؟ ميگه مهندسي اموات!


 لره رو برق ميگيره فيوز ميپره. فيوز رو ميزنن لره ميپره!


 لره نامزدش مي گوزه از خنده سكته ميكنه , تو اعلاميه اش مي نويسن بادي وزيد گلي پرپر شد ..


 از يه لره ميپرسن آيا در لرستان مردان بزرگ هم به دنيا اومدن ؟لره ميگه نه لرا فقط بچه به دنياميارن.


 يه روز به لره ميگن با درخت بيد جمله بساز ميگه:توحياط ما يه درخت بيد بيد ميگن:بيد نه وبود ميگه:تو حياط مايهدرخت بود بيد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 18:1  توسط امیرعلی مهدیزاده  | 

جک های رشتی

رشتیه به زنش میگه خانم جون رئیس ادارم عوض شده.یک وقت از قبلیه رو دست نخوری

زن رشتی میره جبهه بهش میگن چه کار مفیدی برای جنگ کردی؟ دست میزنه به شیکمش میگه یه بچه عراقی اسیر کردم!!!

 

رشتي يه از خدمت سربازي معاف مي شه. بهش ميگن : واسه ي چي معاف شدي؟ رشتي يه مي گه: واسه اينکه تک پدر بودم!!!

 

به رشتی میگن نظرت درباره خانه عفاف چیه میگه خوبه زن من هم کار دولتی پیدا کرد

 

بچه رشتي گنجشك مرده مي بينه مي گه بابا جان بابا جان گنجشك مرده چرا پاهاش بالايه باباش مي گه پسرم گنجشك كه مي ميره فرشته ها مي آن ببرنش به اسمان به بهشت . فردا دختره زنگ مي زنه مي گه بابا جان باباجان مامان افتاده مرده پاهاش بالايه عباس آقا هم افتاده روش نمي ذاره مامانو ببرن بهشت

 

یک رشتی ازسر کار میادخونه می بینه زنش بایه مردغریبه تو حمومه خونش حسابی جوش می اد

میره آبگرم کن را خاموش میکنه

 

رشتیه می ره قم سوهان فروشی می زنه اسمش رو می زاره سوهان حاج حسین و پدران

 

از رشتي يه مي پرسن: اسم خانمت چيه؟ ميگه: امرسان .ميپرسن چرا؟ ميگه: آخه زنجان من زيبا ، جادار و مطمئن است .ضمنا گرما داره فراوان!!!

 

جاهله ميره توي يه قهوه خونه و مي بينه که رشتي ها گوش تا گوش نشسته اند. ضامن دار رو ميکشه و ميزنه وسط ميز و ميگه: فلانم تو فلان مادر اين وري ها و فلانم تو فلان خواهر اين وري ها.... يه نفس کش مي گه رشتيا همه در مي رن، مگه يه نفر. جاهله جنگي ميره بالاي سرش و مي گه: چيه جوجه؟ گردن کلفتي ؟ رشتي يه با ترس و لرز مي گه: نه قربان . من ميخوام جاهلي ياد بگيرم تا روي چند تااز بچه محله ها رو کم کنم. جاهله ميگه: کت شلوار مشکي...انگشتر عقيق...پيرهن سفيد...پاشنه کفش خوابيده.....ابرو ها در هم ...ضامن دار رو ميزني رو ميز و نفس کش ميگي.... رشتي يه تيپ رو درست مي کنه و مي آد تهران و مي ره توي يه کافه توي گمرک! توي کافه ، عده اي از جاهلا و گردن کلفتا جمع بودن. چاقوي ميوه خوري رو ميزنه روي ميز و نفس کش مي گه. مي بينه که دو تا ضامن دار خورد اين ور ميز....دو تا قمه خورد گوشه ميز و ده دوازده نفر دور ميز جمع شدن. رشتي يه با ترس و لرز مي گه: فلان اين وريها به فلان مادر بنده ...فلان اون وري هام به فلان خواهر بنده!!!

 

زن رشتي با عجله به مطب دکتر زنان بر مي گرده و مي گه: ببخشين من شورتم رو اينجا جانگذاشتم؟ منشی مي گه: نه. زنه مي گه :" پس حتما توي دندون پزشکي جا گذاشتم!!!

 

يه روز يك رشتي جلوي در خونشون وايستاده بود يك نفر با تفنگ مياد ميگه زود باش بگوخواهرت كجاست رشتي هول ميكنه ميگه اون بالا يارو ميره بالا بد از نيم ساعت ديگه با خنده مياد به رشتي ميگه خاك تو سرت تفنگم الكي بود گولت زده بودم رشتي ميگه منم گولت زدم آني كه اون بالا بود خواهرم نبود مادرم بود

 

يه روز رشتي مي خواست بره مسافرت به بچش ميگه هر كي آمد پيش مامان با ماژيك يه علامت روش بزن بعد از چند روز باباهه زنگ ميزنه ميگه مامان چطوره بچه ميگه مامان نگو پلنگ بگو !!!

 

از رشتي مي پرسن : چند تا بچه داري ؟ رشتي يه مي گه : 8 تا. ازش مي پرسن : اسم بچه هات يادت نمي ره ؟ رشتي يه مي گه : نه والله. ولي بيشتر وقتا فاميلي شون يادم مي ره

 

يه رشتي خواست بره آمريكادوستاش بهش ميگن تو كه زبان بلدنيستي ميگه خوب منم مي خوام برم شمال آمريكا

 

سه تارشتي از غيرتشون براهم تعريف ميکردن. اولي گفت : يه با رفتم خونه ديدم عيالم با يه نره خر توي رختخواب است معطل نکردم تور ماهيگيري را ورداشتم و آمدم از لب پنجره بندازم روشون که پام سر خورد و افتادم روي اونا و تور ماهيگيري افتاد روي هر سه تا مون. آقا هي خنديديم! دومي مي گه : يکبار من در صحنه مشابه رفتم بالاي سرشون و لحافو ازشون برداشتم .او...پسر خاله من بعد از 5 سال حبس آزاد شده بود. هي همديگر رو بغل کرديم و هي بوسيديم... سومي ميگه : برين بابا بي غيرتا...در صحنه مشابه رفتم منزل چاقو رو برداشتم آمدم بهشون بزنم، يارو گفت : چند مي فروشي ؟ گفتم : 80 تومان ....سی تومان استفاده داشت!!!

 

زن رشتيه دلارهاي شوهرش را بر ميداره و روي آنها دراز ميكشه.وقتي شوهرش علت اينكارو مي پرسه زنه ميگه:آخه دلار دائم در نوسانه

 

يه رشتيه با رتبه 500000 تو کنکور پزشکي دانشگاه تهران قبول می شه بعد تحقيق می کنند می فهمند فرزند چهار تا شهيد بوده

 

رشتي بادوستش مي يادخونه ميبينه چند جوفت كفش جلو خونه شه.به دوستش ميگه خانومام.اضافه كاري داره

 

به رشتيه می گن زنت رو ديديم تو يه رنو با 5 تا مرد.رشتيه ميگه آفرين رنو

 

رشتي يه يه جوراب نو مي خره و مي ره خونه و با خوشحالي مي گه: زنجان اگه گفتي امروز من چي خريدم؟زنش مي گه: پيراهن نو ؟ رشتي يه ميگه: نه و پيرهن خود رو از تن بيرون مي آره. زنش مي گه: کفش نو ؟ رشتي يه ميگه: نه و باز کفش را از پاش در مي آره. و اين کارا ادامه ميده تا جايي که حتي شورتش را هم در مي آره. ولي زنش بازم نمي فهمه . رشتي يه حوصله اش سر مي ره و ميگه: عجب خري هستي ...ببين فلش کجا را نشون مي ده!!!

 

به يه رشتي ميگن : بي غيرت شنيدي سه تا مرد زنت رو بردن توي جنگل و ك ... ش گذاشتن؟ رشتيه ميگه بابا اينا جنگل نديدن كه . چهار تا درخت بوده بهش ميگن جنگل

 

روز يه رشتيه مي ياد تهران و توليدي شورت زنونه راه ميندازه بعد از يه مدت كارش ميگيره زنگ ميزنه به زنش ميگه خانم بيا بين من با شورت چه غوغايي كردم زنه ميگه تو بيا بين من بي شورت چه غوغايي كردم .

 

دو تا رشتي داشتن با هم صبحت مي كردن اولي به دومي ميگه وقتي ميگن تركها خرن واقعا" خرن دومي مي پرسه چرااولي ميگه آخه اين اكبر آقا همسايه ما زن داره ولي شبها مياد كنار زن من مي خوابه

 

رشتي يه و خانمش مهمون سفير عربستان بودند. سفير تا چشمش به آن دو مي افته، جلو مي ره ودستش رو به طرف رشتي يه دراز مي کنه و مي گه: اهلا و سهلا. رشتي يه مي گه : نه قربان اشتباه گرفتين....خانم بنده هم اهلن و هم سهلن!!!

 

زن رشتيه ميره دكتر ميگه آقاي دكتر من 7 تا بچه دارم الان هم 8 رو حامله هستم.حتما يك چيزي تو هوا هست كه من اينقدر حامله ميشم.دكتره ميگه بله خانوم لنگاتون.

 

رشتي يه چند بار از رئيس خود براي مرگ پدر مرخصي گرفت و رئيس هم به روي او نياورد و به او مرخصي داد. يک روز رشتي يه براي مرگ مادر خود مرخصي گرفت. رئيس گفت: شرمنده ام. مگه مادر شما پارسال فوت نکرد؟ آدم مي تونه چند تا پدر داشته باشه ولي معمولا يک مادر بيشتر نداره!!!

 

زن رشتي يه مي زاد. رشتي يه از پس مخارج بر نمي آد.با ناراحتي به بچه هاي محل مي گه: بي معرفتا ...اقلا دانگ تون رو بدين!!!!

 

زن رشتي يه از شوهرش پرسيد: اين ايدز که ميگن چيه؟ رشتي يه گفت: من دقيقا نميدانم ولي همينقدر ميدانم که اگر من بگيرم، تو هم ميگيري ولي اگه تو گرفتي ، نصف اهالي محله هم مي گيرن!!!

 

رشتي يه مي ره شکار گوريل و باخود يه نردبون و يه تفنگ و يه سگ مي بره . ازش مي پرسن: اين وسايل براي چيه؟ رشتي يه مي گه: نردبون رو مي زارم پاي درخت و مي رم بالاي درخت ، گوريله را قلقلکش مي دم تا پايين بيفته ...اين سگه تخصصش گرفتن تخم گوريله آنقده تخمش رو ميگيره که بميره. دوستش ميگه: خب اين تفنگ براي چيه ؟ رشتي يه ميخنده و ميگه: اومديم و گوريله ما را از درخت انداخت پايين ....ميخوام سگه رو بکشم!!!

 

از رشتي يه مي پرسن: اين بچه آخري ات به کي رفته که چشم آبي شده؟ رشتي يه با خوش حالي ميگه: به پدرش رفته پدر سوخته!!!

 

رشتيه به زنش ميگه: خانم جان، يك قرص وياگرا بده، امشب يك حال اساسي بكنيم! زنش ميگه: اووو! فقط دو تا قرص مونده، اونم مال مهموناست!

 

رشتيه شب بيدار ميشه پاهاي پائين تختو ميشموره 1 2 3 4 5 6 ميگه اينكه نميشه ما دو نفريم بعد پاهاشو جمع مينكه و ميشكه زير لحاف و مشموره 1 2 3 4 و ميگه حالا شد و راحت ميخوابه

 

رشتیه(حسن آقا) رو به مرگ افتاده بود, زنش را صدا كرد و بهش گفت: - من دارم ميميرم, اين را بدان اگر بعد از مرگم خطايي بكني من تو اون دنيا يه چرخ ميزنم و مي فهمم.اين را گفت و مرد.چندين سال گذشت و زن هم به رحمت ايزدي پيوست. روزي زن باخودش گفت برم بهشت شايد شوهرم رو بتونم ببينم و رفت. دربان بهشت جهت صداكردن رشتیه از خانم مشخصات او را خواست. وقتي خانم مشخصات را داد, دربان داد زد: آهاي بچه ها اون حسن فرفره رو صدا كنين بياد دم در كارش دارند

 

چند تا زن رشتي داشتند با هم صحبت مي كردند يكيشون گفت شنيدم توي تهران يه خفاش شب پيدا شده كه ترتيب زنها رو ميداده اون يكي مي گه خدا لعنتشون كنه همه امكانات مال شهرهاي بزرگه

 

به جانباز رشتي مي گن از جنگ عراق معجزه ديدي يا نه؟ گفت تا دلت بخواهد گفت:من يك سال جبهه بودم خانم جان تو رشت حامله مي شد كار خدا را نيگا!!!!

 

رشتيه به زنش ميگه: خانم جان دوست داشتي مرد بودي؟ زنه ميگه: نه، دوست داشتم تومرد بودی

 

يه شمالي زنش بچه دار نميشه صاحبخونشو عوض مي كنه

رشتي يه گفت: زن من مثل ماهه . فقط شب به شب ميآد خونه!!!

 

از رشتي يه مي پرسن: زن بايد چه خصوصيتي داشته باشه؟ رشتي يه مي گه: بايد (نجيب) باشه. ازش ميپرسن : نجيب باشه يعني چه؟ رشتي يه ميگه: يعني به جيب ما کاري نداشته باشه.

 

رشتيه ميره خونش مي بينه يه جفت كفش در خونشه ميگه اوو بازم يه جوك جديد

 

يه رشتيه زنش رو ميذاره توي كارتن روش مي نويسه كمك جنسي و ميفرسته بم.

 

به رشتیه می گن برای جلو گیری از بارداری شما چی کار می کنید؟ می گه والا ما صبح ها که از خونه بیرون می ریم در ها رو قفل می کینم

 

رشتي ميره جبهه بعد كه بر ميگرده دوستاش ميگن اون جا معجزه هم ديدي ميگه هان پشت سنگر داشتم كف دست مي زدم آمدم خانه ديدم زنم حامله شده

 

رشتیها به توالت میگن زورخونه

 

رشتي يه مي خواسته بره عروسی ، دو تا کراوات مي زنه. ازش مي پرسن: چرا دو تا کراوات زدي ؟ ميگه : آخه عقد و عروسی باهم است!!!

 

ازيك رشتي مي پرسن كدوم بچه تو بيشتردوست داري ميگه وسطي چون سيده

 

به رشتيه ميگن نظرت راجع به خانه عفاف چيه؟ميگه: خيلي خوبه زنم يك كار دولتي پيدا كرده...

 

رشتي يِه ميره شکار شير و تا شيره را ميبينه تفنگ را بالا مي آره و شليک ميکنه ولي به شيره نمي خوره. شيره مي ره سراغ رشتَي يه و تا مي آد بخوردش ، رشتي يه ميگه: منو نخور من زن و بچه دارم. شيره ترتيب رشتي يه را مي ده و ميگه: ديگه از اين کارا نکني ها.تا شيره دور ميشه، تفنگ رو بر ميداره و شليک مي کنه ولي دوباره به شيره نمي خوره. شيره مي آد و رشتي يه را دراز ميکنه و ترتيبش رو ميده و ميگه ديگه از اين کارا نکني ها. تا شيره دور مي شه براي بار سوم رشتي يه تفنگ رو بر ميداره و شليک ميکنه. شيره براي سومين بار مي ره سروقت رشتي يه و باعصبانيت ميگه: بابا تو اومدي شکار يا اومدي ...بدي

 

رشتي يه معاف مي شه . ميگن : چه طوري معاف شدي ؟ ميگه: آخه من تک پدر بودم.!!!

 

رشتيه نفس زنان مياد خونه، به زنش ميگه: خانم جان چه نشستي كه به هركي كه 10 تا بچه داشته باشه، يك پرايد مجاني ميدن! زنش ميگه: مرد مگه زده به سرت؟! ما كه 8 تا بچه بيشتر نداريم! رشتيه ميگه: خانم جان، از شما چه پنهون...من دو تا بچه هم از صغرا خانوم، طبقه پاييني دارم! الان ميرم ميارمشون. خلاصه ميره دو تا بچه‌ها رو مياره، وقتي برميگرده ميبينه 8 تا از بچه‌هاش نيستن. از زنش ميپرسه: خانم بچه ها كجا رفتن؟ زنش ميگه: والله تو كه پايين بودي، هوشنگ خان و محمودآقا و خسرو  اومدن بچه‌هاشونو بردن

 

رشتيه مياد خونه، ميبينه يك مردك لندهور لخت مادرزاد تو اتاق خواب نشسته خلاصه خيلي غيرتي ميشه، ميگه: مردك الندگ! تو خونه من چه غلطي ميكني؟! مرده ميگه: والله آقا من داشتم با اين خانم همسايه بالايي حال ميكردم، كه يهو شوهرش اومد، منم به شما پناهنده شدم. رشتيه دلش ميسوزه، ميگه: اشكال نداره، والله منم دل خوشي ازين طبقه بالايي ندارم. خلاصه كلي مرام ميگذاره و يك دست لباس و يك مقدار پول تاكسي ميده به مرده و با سلام وصلوات راهيش ميكنه. يكي دو هفته بعد، رشتيه داشته تو حياط خونش قدم ميزده، يهو دو دستي ميكوبه تو سرش، ميگه: اي بر پدر آدم دروغگو لعنت! منزل ما كه فقط يك طبقه‌ست!

 

به رشتيه ميگن اعضاي خانوادتو نام ببر، ميگه: صاايران، امرسان، موبايل، آمريكا!! ميگن: مرتيكه اين كس‌شعرا چيه ميگي؟! رشتيه ميگه: آخه شما نميدوني؛ صاايران : دختر كوچيكمه، هر روز بهتر از ديروز! امرسان : دختر بزرگمه، زيبا جادار مطمئن! موبايل : خانمه، كه هيچ وقت در دسترس نيست! آمريكا هم خودمم، كه هيچ غلطي نميتونم بكنم!

 

رشتيه به زنش مشكوك بوده، يك بار بايد ميرفته مسافرت، زير تخت خانم يك سطل ماست ميگذاره و يك گوشكوب هم ميبنده به زير تخت، تا اگه بيشتر از يك نفر رو تخت خوابيدن گوشت كوبه بياد پايين وماستي شه. خلاصه ميره سفر و چهار روز بعد برميگرده ميبينه ماسته دوغ شده!

 

 

رشتيه با زنش دعواش ميشه و بدبخت خانم رو يك كتك مفصل ميزنه. فردا از شهرباني ميان، به جرم خسارت به اموال عمومي ميندازنش زندان!!

 

يه روز يه رشتيه اكس ميندازه بالا وشب ميره خونه وميگه چه توهمي خانوم با كسي نخوابيده

 

زن رشتي يه وقتي از تهران بر ميگرده ، حامله شده بود. ازش ميپرسن اسم اين بچه رو چي مي ذاري ؟ گفت: هديه تهراني !!!

 

از رشتي يه مي پرسن: چند تا بچه داري ؟ ميگه: 7تا ميپرسن: اسماشون يادت نمي ره ؟ رشتي يه مي گه: اسماشون نه ولي بعضي وقتا فاميلشون يادم مي ره !!!

 

رشتي يه يه فيلم سوپر مي بينه که بازيگر نقش اولش زن خودش بوده. وقتي فيلم تموم مي شه نفس راحتي مي کشه و مي گه: خدا را شکر که فيلم بود.!!!

 

يه روز رشتيه ميره خونه مي بينه زنش لخته ميگه باز كه لباس كار پشيدي

 

يه رشتي ميره پيش دكتر ميگه اي دكتر علاجي كن من چهارفرزند دارم ديگه نميخواهم بچه دار بشم دكتر دستور ميده آقا از كاندوم استفاده كن كه رشتي جواب ميده آقاي دكتر اولي كاندوم استفاده كردم ولي خانم حامله شد دكتر مي گويد به خانمت بگو اي يو دي بزاره مي گويد اي دكتر دومي را اي يو دي گذاشت ولي باز حامله شد دكتر ميگه خوب بگو قرص ضد حاملگي بخوره گفت خورد ولي بازم حامله شد دكتر گفت بابا ديگه نكن رشتيه ميگه بابا آخريرو هم ما نكرديم و حامله شد.

 

رشتيه زنش ميره تهران حامله برميگرده اسم بچشو ميزاره هديه تهراني

 

از زن رشتيه مي‌پرسن: ‌شما موقع عشق‌بازي با شوهرتون صحبت مي‌كنيد؟ ميگه: اگه زنگ بزنه، خوب آره

 

مي دوني رشتي ها به دماغ چي مي گن؟ در هر صورت.

 

مي دوني رشتي ها به چاقو چي مي گن؟ تو دل برو

 

 به رشتي ميگن چرا رفتي زنيرو گرفتي كه ايدز داره؟ميگه آخه خواستم حاله بچه محلا رو بگيرم

 

يه روز به زن رشتيه تيكه مي ندازن زنه به شوهرش ميگه ، شوهرش به اونيكه تيكه انداخته ميگه زود برو بوسش كن از دلش در بيار

 

يك روز به رشتيه اس ام اس ميدن ميگن زنت با يكي ديگس اس ام اس ميده ميگه لعنت به اون كسي كه اس ام اس تكراري ميده

 

به رشتيه ميگن سلام _ ميگه سلام بي سلام خانم مرد

 

از يه رشتي مي پرسن خونتون مرد سالاريه يا زن سالاري؟ميگه: مردم سالاري

 

يه رشتي مياد تهران صبح پا ميشه مي بينه چهار تا آجر زيرش گذاشتن و زنش رو بردن

 

يه رشتيه با خانمش توي خيابون رد مي شه يه موتوري با سرعت مي آيد خانمش روبلند مي كنه وايميسته نگاهش مي كند.مردم مي گويند . چرا؟ نگاهش مي كني ميگه او را ولش كن شتاب موتور راببين.

 

يه رشتيه زنش ميفته توي چاه ميگه هركي درش بياره مال خودش

 

رشتي ميره دو زن ميگيره ازش ميپرسن چرا دو زن گرفتي؟ ميگه: يك دفعه ديدي مهمون آمد!!

 

جشنواره فيلم رشت شروع شد..      1- تا حالا باباتو ديدي؟   2-دو پدر زير يك سقف               3- من حسن 15 پدر دارم                 4- ديشب مامانت خونه ما بودآيدا

 

زمان جنگ رشتيه رو ميبرن خط مقدم. زير آتيش شديد عراقيها، رشتيه با اراده اي راسخ از خاكريز ميره بالا، داد ميزنه: من مرد جنگم. يهو يه خمپاره ميخوره بغل پاش ميگه: من برميگردم !!!

 

رشتي ميميره ميبرنش توي يك اتاقي كه توش پر ساعت بوده ... بعد بهش ميگن اين ساعت ها

مال زن هاس!‌ هر زني كه يه بار خطا كنه، عقربه ساعت يك دور ميچرخه ... رشتيه ميپرسه ساعت زن

من كو؟ بهش ميگن اونو گذاشتيم اون بالا جاي پنكه كار كنه!!

 

رشتيه دنبال يه دختر ميكنه ، ازش جلو ميزنه

 

رشتيه با زنش دعواش مي شه بچه هاش و جمع مي كنه و مي گه بياين بريم بچه ها ، زنش از اون طرف داد مي زنه هي با من دعوا كردي بچه هاي مردمو كجا مي بري

 

رشتيه زنش ميميره سور مي ده ازش مي پرسن چرا اين كار و كرده مي گه آخه اولين شبيه كه مي دونم زنم كجا مي خوابه

 

رشتيه زن ايدزي ميگيره بهش مي گن چرا زن ايدزي گرفتي . مي گه مي خوام از اهالي محل انتقام بگيرم

 

رشتيها به آفتابه ميگن انبر      _     به سيفون ميگن اندك     _    به چاه توالت انگور      _    به كمربند ميگن خط كسري بالا صورت پايين مخرج

 

تو رشت زلزله مياد و زن رشتيه ميمونه زير آوار و ميميره رشتيه مياد بالا سر زنش و ميگه بميرم برات ، فقط ديوار روت نخوابيده بود که حالا خوابيد

 

 

رشتيه ميره قهوه خونه ! يه دفعه يه لاته مياد تو چاقو رو ميزنه وسط ميزه ميگه خار اينوريا رو گاييدم ، مادر اون وريها رو هم گاييدم !! يه دفعه رشتيه بلند ميشه ميگه آقا ببخشيد من خواهر ندارم ميشه اونور بشينم

 

رشتيه مياد خونه مي بينه داداشش رو كار خانومشه !! داداشش رو صدا ميكنه شتلق ميزنه زير گوش داداشش !! ميگه اينو زدم دفعه بعد سيگار نكشي

 

رشتيه داشته از افتخاراتش براي دوستش تعريف ميكرده !! ميگه رفتم خونه ديدم يه يارو داره با خانومم تو آشپزخونه ور ميره !! دوستش ميگه خوب تو چي كار كردي ؟ رشتيه ميگه ديدم خانوم رو لخت كرد ! دوستش ميگه خوب تو چيكار كردي ؟ رشتيه ميگه ديدم قاشق رو برداشت كرد تو كون خانم !! دوستش ميگه خوب تو چيكار كردي ؟ رشتيه ميگه : منم تصميم گرفتم ديگه با اون قاشق غذا نخورم

 

دختر رشتيه يه دوست پسر داشته هر شب ميومده خونشون ترتيب دختر رو ميداده. خونه دختره اين جور بوده كه از دم پنجره اول دختره ميخوابيده بعد برادره، بعد مادره، آخر هم رشتيه. پسره هم هر شب از پنجره ميومده همون اول ترتيب دختره رو ميداده و ميرفته. يه شب رشتيه با زنش دعواش ميشه، زنه قهر مي كنه مياد كنار پنجره ميخوابه. شب طبق معمول، پسره از پنجره مياد تو، همون اول ميپره رو زنه و شروع ميكنه كردن، يه دفعه مي بينه، اِه! اين كه دختره نيست! در مياره و ميپره رو دختره. رشتيه پاميشه به پسرش ميگه: بابا جان بدو در ريم، يه يارو اومده از اون جلو همينجور داره ميكنه مياد جلو

 

رشتيه داشته تو خيابون مي رفته يه دفعه يكي از پشت سر ميزنه پس كلش ميگه بگو بينم واقعا زدي يا شوخي كردي.... يارو ميگه نخير خيلي هم واقعي زدم ... رشتيه ميگه خب خيالم راحت شد چون من از شوخي خوشم نمياد

 

رشتيه رفت كه زنشو بيمه عمر كنه.يارو ازش پرسيدجناب چه بيمه اي بنويسم؟رشتي گفت:بيمه شخص ثالث بنويس!!چون رفت و آمدش زياده

 

رشتيه ،تركه ، با فارسه قرار ميزارن گلف بازي كنن فارسه ميگه: زمينش از من تركه ميگه:چوبشم از من رشتيه داد ميزنه كه : من بازي نميكنم بازم سوراخش افتاد به من

 

يه دختر رشتي دوست پسرش رو آورده بود خونه يهوباباش سرميرسه با عصبانيت ميگه آوووو چشمم روشن لابد از فردا جلوي من سيگار هم ميكشي

 

رشتيه وسط خيابون گوش پسرش رو گرفته بوده، داشته دخترش رو بدجوري مي‌كرده! ملت جمع ميشن ميگن:‌ بابا چي كار ميكني؟! زشته، واسه چي داري دخترت رو ميكني؟! يارو ميگه:‌ پسري كه درس نخونه بايد خوارشو گاييد!!!

 

يه روز حسن آقا رفته بود ماهي گيري تور ماهي گيري رو كشيد بالا ديد يه پري دريايي گفت والاهه سگ ماهي,كوسه ماهي,خر ماهي و اره ماهي ديده بوديم ولي جنده ماهي نديده بوديم

 

يه رشتيه مياد تهرون باماشين با يه مسافركش تهروني تصادف ميكنه يارو جاهله سريع مياد پايين فحشو ميكشه ميگه : خواهرتو ميكنم , مادرتو ميگام.... رشتيه مي گه : اوووووووووووووو مرتيكه حشري

 

رشتيه داشته پسرشو نصيحت مي‌كرده، ميگفته: پسرم اينقدر خانم بازي نكن! عاقبت نداره! آخرش سوزاك مي‌گيري!! تو اگه سوزاك بگيري، كلفتمون سوزاك مي‌گيره! كلفتمون اگه سوزاك بگيره، من سوزاك مي‌گيرم!! من اگه سوزاك بگيرم، ننت سوزاك ميگيره!! واي به اون روزي كه ننت سوزاك بگيره! همه رشت سوزاك مي‌گيرند!!!

 

رشتیه کتاب مینویسه تموم که میشه صفحه اولش می نویسه:تقدیم به پدرم که بهترین دوست بابام بود!

به رشتیه گفتن خانومتو دیدیم تو ماکسیمای یه مرد غریبه که صدو شصت - هفتاد تا میرفتن ...رشتیه: این که چیزی نیست که ماکسیما بیشتر از اینا هم میره!!

 

از رشتيه ميپرسن روي هم رفته چند بچه دارين؟ ميگه برارجان روي هم نرفته 3تا بچه داريم.

 

رشتيه غيرتي ميشه بعد به زنش مي گه كجا داري مي ري زنه ميگه دستشوئي رشتيه مي گه تو بشين من خودم مي رم

 

از يه رشتيه ميپرسن از زنت ميترسي ميگه من... من ..... من...... من.... بابا مثل سگ

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 17:59  توسط امیرعلی مهدیزاده  |